یک تجربه (ملامت)

الان که داشتم بر می گشتم خونه تو مسیر یکی از دوستای قدیمی م رو دیدم شاید هشت سال بود که ندیده بودمش
. بعد از احوال پرسی یهو کفشش رو نشونم داد و گفت که کفشش پاره ست و پول نداره بره کفاشی اگه میشه پنج هزار بهم بده که کفشم رو بدوزم . منم بهش دادم.
بعدش هویت فکری اومده می گه: «خاک بر سرت چرا پول بهش دادی این معلومه که معتاد شده و خوب سرت رو شیره مالید حالا اگه راستش رو می گفت که به پول نیاز داره خوب اشکال نداشت بهش میدادی ولی الان که بهت دروغ گفته در واقع فریبت داده و پخمه حسابت کرده . این اصلا کارش همینه بعد از تو میره سراغ یکی دیگه و از اون پول می گیره..تو چقدر ساده ای.  اصلا باید به عنوان یه لم خلاف عادت بهش نمی دادی..ولی ایا تو جرات داشتی که بهش بگی «نه»..یا صرفا برای حفظ تصویری که ازت داره بهش پول دادی.  اخه گدا تو که خودت از خونه خرجی می گیری..دیگه چرا به بقبه پول می دی! چرا همیشه می خوای ادای ادم های بزرگ منش رو در بیاری»

این گوشه ای از ملامت هاش بود.

حالا اگه به طرف پول نمی دادم..مطمئنم ملامت های دیگه ای می کرد. مثلا می گفت:
«خب نامرد حتما دوستت احتیاج داشته چرا بهش ندادی.  مگه پنج تومن پولیه اخه..این پول رو بندازی جلو گدا هم بر نمی داره
.پس انسانیتت کجاست..اگه نیاز نداشت خوب بهت نمی گفت.بی معرفت. اصلا تو اون پول رو به حساب صدقه می زاشتی...مگه نمی دونی صدقه دفع بلا می کنه..  به اسم لم خلاف عادت داری انسانیت رو زیر پا می ذاری ها»

سهراب

۱ نظر:

ح گفت...

سلام
"چسبندگی"

از ماست که بر ماست .

ملامت ما بخاطر چسبیدگی ما به پنج تومان است.
اگرچسبندگی نبود پنج تومان می آمدو می رفت .
.
القها .

تشکر

پست کردن نظر