التوحید

«لا اله الا الله» یعنی لا معشوق لی الا الله. لی و لجمیع الموجودات. یعنی لا کانسرنٌ لی الا قلبی، الذی هو حرم الله.



الٰه

لا اله الا الله یعنی اینکه هیچ معشوقی جز الله واقعیت ندارد. یعنی ای انسان، تنها چیزی که تو شایسته است دغدغهٔ آن را داشته باشی و معشوق تو باشد و قلبت و دلت و زندگی ات و تمام فکرت حول آن باشد، خداوند است و این یعنی اینکه چیزهای دیگر معشوق تو نیستند و شایستگی ندارند معشوق تو باشند. افکار تو، ارزش هایی که به ذهن تو القا شده است، اینها معشوق تو نیستند. دغدغهٔ آنها را نداشته باشد و فارغذباش از اهمیت دادن به این تصاویر. دغدغهٔ فکرهایی که بر تو بر اثر تربیت جامعه القا شده است و بر ذهن تو سوار است نداشته باش. خداوند تو، معشوق تو، اینها نیستند. معشوق تو فکرهای تو، تصاویر ذهنی تو نیستند. به هیچکدام از این فکرها اهمیت نده.


"بگو"


    زبان ارتباطی حقیقت، سکوت است. این زبان را یاد بگیریم، با آن آشنا شویم.

حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم

@Panevisdotcom

عوضی

عوضی

   دوست داشتن بخودی خود آسیب‌زننده نیست. کسی که قبلاً از رابطه‌ای آسیب دیده است، از دوست داشتن دوباره هراس دارد. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد. و حق هم دارد بترسد. اما ترس مزمن از آسیب دوباره، یک معضل است که باید حل شود. در غیر اینصورت عمر انسان در این ترس سوخت می‌شود.

   بهرحال، صرف دوست داشتن آسیب‌زننده نیست. بلکه دوست‌داشتن آدم اشتباهی(همان عوضی خودمان!) آسیب‌زننده خواهد بود.

   اینکه ما اجازه می‌دهیم چنین افرادی به زندگی‌مان، به عواطف‌مان راه پیدا کنند، بدلیل ناآگاهی ماست. اینکه آن فرد انسان نادرستی بوده یک طرف قضیه است و‌ جای خود دارد و درست، و طرف دیگر قضیه اشتباه خود من، عدم آگاهی خود من است، ناآگاهی من از اینکه من هم در برابر خودم مسئول هستم که ملاک تشخیص برای انتخاب و شناخت داشته باشم و نداشته‌ام و در این مورد کوتاهی کرده‌ام و تقصیر. رفتن در لاک قربانی بودن و نپذیرفتن اشتباه خود، کار بالغانه‌ای نیست. لذا قدم اول، پذیرفتن اشتباه خودم است. قدم دوم، بخشیدن آن فرد آسیب‌زننده است. بله، بخشیدن او. در دل، در اعماق فکر و ذهنم و از صمیم قلبم. اینکه متوجه شوم که او هم از کودکی اینطور نبوده و جریاناتی در زندگی‌اش باعث شده تبدیل به انسانی آسیب‌زننده و یا فریبکار شود. قدم سوم، راه ندادن او به زندگی‌ام. بدانیم که می‌شود کسی را بخشید از صمیم قلب، و در عین حال دیگر به زندگی‌مان راهش نداد. فاصله را حفظ کرد. این شدنی است. یادش بگیریم. قدم چهارم، شستشوی درونم. از بیخ و بن. قدم پنجم، شستشوی ملاک‌هایم. تهیهٔ ملاک تشخیصی بااصالت و استوار، که با جوهر و ذات زندگی بخواند.

   اگر فرد ملاک تشخیص نداشته باشد، براحتی ممکن است یک اشتباه را دوباره و دوباره تکرار کند و فرد نامناسب دیگری باز در زندگی‌اش راه پیدا کند. حال سئوال اینجاست که این ملاک و محک تشخیص آدم سالم را از کجا می‌شود تهیه کرد.

   آدمی تا خودش را نشناسد، محال است بتواند دیگری را بشناسد. دائماً در سرگشتگی و گم‌گشتگی دست و پا می‌زند. زندگی‌اش در ابهام و مه‌آلودگی می‌گذرد. زلال و واضح نیست.


@Panevisdotcom

یاد مرگ


   یکی دیگر از برکات سادهٔ یاد مرگ این است که انسان به دیگران عشق می‌ورزد. مگر نه اینست که همهٔ ما می‌میریم، بدون هیچ شکی؟ پس چه دلیلی دارد به یکدیگر خشم بورزیم؟

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم


تولدت مبارک!


   گفته‌اند جلال‌الدین محمد وقتی صدای مؤذن می‌آمده، برمی‌خاسته و می‌گفته:

نامت بماند تا ابد
ای جان ما روشن ز تو

و می‌دانیم که او محمد(ص) و پیامش را عصارهٔ پیام همهٔ پیامبران می‌داند:

نام احمد نام جمله انبیاست

   او منتی بود، رحمتی بود خاص که نیروی گردانندهٔ هستی بر انسان‌ها جاری کرد و از هزار و چهارصد سال پیش تاکنون هر کس از قماش مولوی‌ها و حافظ‌ها و سعدی‌ها و اقبال لاهوری‌ها و ملاصدراها آمده، ریزه‌خوار او و قرآنش بوده‌اند و سر تواضع و افتادگی پیش پیامش خم کرده‌اند.

   محمد(ص) بی‌سواد بود، امی را بمعنای بی‌دانش، علاوه بر اهل مکه بودن، آورده‌اند. و این بسیار بر فحوای کلام و عرفان مولانا منطبق است. که دانش را مانع بینش می‌داند.

رومیان آن صوفیان‌اند ای پدر
بی ز تکرار و کتاب و بی هنر

لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها
پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها

رهایی از دانستگی اصل است در عرفان، در زندگی.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله‌آموز صد مدرس شد

 جان سخن محمد این بوده که «هیچ معشوقی، هیچ محوری، هیچ اصلی در زندگی نیست جز یک محور، یک اصل، یک قبله و یک معشوق. و آن فطرت توست، ای انسان. دور آن بگرد. قربان آن برو.» لا اله الا الله، فاعبدوه. والسلام.

   و همین سخن، در کتابش، که از همهٔ کتابها متفاوت است، باز شده است و راهکار این قربانی شدن در انواع تمثیل‌ها، داستان‌های انبیاء، دستورات، هشدارها، توصیه‌ها، شناخت‌ها، روش و نکات، در کتابش آمده. البته که اینها به زبان ۱۴۰۰ سال پیش است و در هر زمان باید جان کلامش و تعلیماتش به زبان روز بیان شود.

   خود او هشدار داده که کتابش را فراموش نکنیم. بخوانیمش. نه روخوانی و از بر کردن الفاظ و جملاتش. خواندن بمعنی تأمل و مداقه در آن، و برگرفتن آموزه‌های آن و عمل به این تعلیمات در زندگی روزانهٔ شخصی و فردی‌مان. که اگر قرار است جامعه هم بهره‌مند شود، از طریق عمل فردی بهره‌مند می‌شود.

   عده‌ای کتاب و تعلیمات او را بهانهٔ خشونت کردند و می‌کنند. هر کس سودای هر چه دارد، از قرآن و یا هر کتاب و ابزار دیگری برای سودا و نیت خودش بهره‌ می‌گیرد. مولانا و حافظ قرآن می‌خوانند و ابوبکر بغدادی و بن لادن هم  قرآن می‌خوانند! آدم شرور از هر چیزی مستمسک می‌سازد برای شرارت و خشونت و جنگ و دعوا، و آدم سالم و اهل صلح هم چون سودای آسمان و بهشت درون و نور درون دارد، از همان ابزار قرآن وسیلهٔ بالا رفتن به دنیای درون می‌سازد. تا چه موتوری در افراد روشن باشد.

   خود کتابش گفته است که همین قرآن وسیلهٔ بدبختی هم هست! تا چه کسی سراغش بیاید. انسان ظالم(بخویش) تنها ضرر از قرآن می‌برد، و انسان مومن از آن شفای دل و رحمت نصیب می‌برد. پس کتاب محمد هم هدایت‌کننده است و هم گمراه‌کننده.

زآنکه از قرآن بسی گمره شدند
زاین رسن قومی درون چَه شدند

مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چون تو را سودای سر بالا نبود

با طناب هم می‌شود به ته چاه رفت و هم می‌شود از چاه درآمد. تا نیت فرد چه باشد. تا رویکرد و منظورِ فی‌الحالِ فرد چه باشد. قرآن کتابی‌ست که نسبت به کسی که آن را مطالعه می‌کند، تغییر کاربری می‌دهد! بسته باینکه چه کسی آن را دستش می‌گیرد، عملکرد متفاوت دارد. (حتی آشکار کردن بطونش بسته به کیفیت درونی فردی دارد که آن را مطالعه می‌کند). پس قبل از استفاده از آن، جانت را رسیدگی کن، شستشویی کن(و آنگه به خرابات خرام)، صیقلی بده. چرا که خودش در همان ابتدا می‌گوید من برای خودمراقبان هدایت‌کننده هستم.

   پس اولین و از اصلی‌ترین آموزه‌های کتاب محمد، همان مراقبت از خویش است. و برای مراقبت از هر چیزی، مثلاً جهت مراقبت از یک گلدان، درخت، یک حیوان خانگی، یک انسان، یک اتومبیل، باید قاعدتاً اول آن را شناخت. تا ماشین را نشناسیم که نمی‌توانیم نیازهایش را بشناسیم، و لذا نمی‌توانیم بدانیم مراقبت از آن اصلاً لزومی دارد یا نه، و اگر دارد، به چه صورت باید از آن مراقبت کرد. اینطور نیست؟ هر کس خودش را بشناسد، می‌تواند بداند چطور از خودش مراقبت کند.

   و پس از این مراقبت است که وقتی سراغ قرآن بیاید، او را از چاه احوالات تیره و تاریک بیرون می‌کشد و از ترس و غم نجات می‌بخشد، که: دوستان خداوند لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.(هر انسانی قابلیت بالقوهٔ دوست خداوند بو‌دن را دارد.)

   باری، پی بردن به این آموزه‌ها، اگر پیامبران نبودند، البته ممکن بود میسر باشد و انسانها با تأمل و تفکر در زندگی شاید چیزهایی را درمی‌یافتند، اما کار از طریق پیامبران بسیار بسیار تسریع، تسهیل و ساده شد. مثلاً آموزهٔ «مشاهده‌کننده همان مشاهده‌شونده است» را بنظر شما آیا عرب بیابان‌گرد آن زمان می‌توانست درک کند؟ والله ما انسان‌های امروزی هم جانمان درآمد تا فهمیدیم یعنی چه، حالا چه انتظاری می‌توان از آن فرد بیابانگرد داشت تا مفهوم توحید را درک کند؟ پیامبران با ساده کردن مفهوم توحید، کار را بسیار بسیار آسان کردند. از گره‌ها و پیچ و خم‌های فلسفی و عقلی انسان را معاف کردند. و البته همهٔ اینها را پروردگارشان کرد. آنها جدای از پروردگارشان نبودند و تحت ارادهٔ او چنین رحمتی(تسهیل و تسریع فهم پیام) کردند.

   بر ما باد که شناختمان از پیام و جان سخن محمد و پیامبران را به‌روز، تازه و عمیق کنیم و مسلمانی ز سر گیریم. چنین باد به عنایت سکوت.

   ای خداوند ما، محمدت را در ما متولد کن، که چنین تولدی مبارک است.

نامت بماند تا ابد
ای جان ما روشن ز تو

@Panevisdotcom

پرایوسی

 
   چیزهایی هست که بین فرد با خدای خویش است، کاملاً خصوصی، فقط و فقط بین این دو. و هیچکس نباید بداند. مطلقاً هیچکس. حتی نزدیکترین فرد به انسان.

   حفظ این حریم بسیار مهم است. که: القلبُ حرم الله. دل حرم خداوند است. یعنی حرمت دارد که آن را با غیر رب‌مان share کنیم.

   در میان گذاشتن این حریم خصوصی با غیر خداوند، کار ناشایستی‌ست. او اعماق دل ما را برای خود می‌خواهد و بس. چون جز او کسی شایستگی چنین گنجی را ندارد.



دربارهٔ کتاب «ملت عشق»


   یکی دیگر از کتابهایی که دوستان به بنده معرفی کردند کتاب «ملت عشق» نوشتهٔ الیف شافاک، از نشر ققنوس بود. رمانی است که دو خط داستانی را بطور موازی روایت می‌کند. داستان خانمی خانه‌دار در عصر ما که به ماجرای شمس تبریزی علاقمند می‌شود و در دل روایت زندگی اللا خانم، داستان شمس تبریزی نیز حکایت می‌شود. و نیازی به گفتن نیست که داستان شمس تبریزی - از آنجا که بر منابع تاریخی استوار نیست (چون نداریم چنین منابعی) - بر تخیلات و فانتازی‌های نویسنده بنا شده است. مانند کتاب «کیمیا خاتون» نوشتهٔ خانم سعیده قدس که در رادیو مولانا آن را بطور مشروح آوردیم همراه با مصاحبه‌ای که با نویسنده (خانم قدس) ترتیب داده شد.

RadioMolana.com

   باری کتاب «ملت عشق» دو خط داستانی را بموازات هم دنبال می‌کند. قلم نویسنده ساده و نسبتاً جذاب است. بخصوص برای کسانی که از عرفان، آیکون‌های عرفانی یعنی شخصیت‌ها و چهره‌ها برایشان جذابیت دارد. بطور کلی کتابهایی در مایه‌‌های پرداختن به زندگینامه و بیوگرافیِ اشخاصی که به عنوان شخصیت‌های عرفانی معروف شده‌اند برای بسیاری افراد جذابیت دارد. مانند همین کتاب، یا مثلاً کتاب «قمار عاشقانه» از عبدالکریم سروش، یا بسیاری کتب دیگر که در وصف عرفا منتشر شده‌اند. یا هر بحث و صحبتی در این فضا. تجلیل ازشخصیت‌ها بدون توجه به این پرسش اساسی که: «او هر که بوده به من چه ارتباط دارد؟» و بدون توجه به اینکه ذهن در تجلیل کردن از دیگران از دیدن واقعیت وامی‌ماند و بسیار سطحی‌بین می‌شود.

   خواندن چنین رمانهایی اگر چه لذت بسیار دارد، اما بلحاظ رشد فرهنگی و درونی، انسان را چیپ بار می‌آورد.

   شایسته است انسان به محتوای آنچه می‌خواند بلحاظ تأثیری که روی او می‌گذارد توجه کند، نه اینکه فقط به لذت و خوشمزگی و جذابیت آن اهمیت بدهد. ما هر خوراک فرهنگی به شعور خود بدهیم متناسب با آن رشد فرهنگی می‌کنیم. 
 
   در تصویری که از یکی از صفحات کتاب مذکور در ادامه آورده‌ام و جملاتی از آن را مشخص کرده‌ام، بر چند فاکتوری که مشخص است ذهن نویسنده اسیر آن است و یا بهرحال در اثر او وجود دارد تاکید شده. حکایت تکراری شمس و مولانا(خفه شدیم از بس آن را خواندیم و شنیدیم و دیدیم) و تجلیل از این دیدار و حلواحلوا کردن احوالات فرضی یا حتی بگیریم واقعی این دو. و اینکه «چه‌ها و چه‌ها شد و چه طوفان و گرد و خاکی از عشق براه افتاد»! عناوینی مانند «شکسپیر عالم اسلام» و القاب گنده‌گنده‌ای که ذهن انسان‌ها را در هاله‌ای از تقدیس و تجلیل فرو می‌برد و طاقچه‌ها و قله‌های عرفانی در ذهن فرد خواننده می‌نشاند. آیا شما چنین رویکرد و چنین حرفهایی را در آثار افراد واقع‌گرا می‌بینید؟ چنین توصیفاتی را؟ اصلاً گنده‌گویی هم نه، صِرف تجلیل و ستایش و دادن القاب مشعشع و زرق و برق دار.

   باور بفرمایید زندگی واقعی انسان‌ها، همان باصطلاح عرفا و همین‌ها که در کتابها و مقالات این همه حلوا حلوا می‌شوند بسیار بسیار ساده و معمولی است. یک عارف یک آدم ساده و معمولی است. مثل زندگی هر انسان معمولی دیگر. این همه مبالغه برای چیست؟ (برای جلب توجه!)

   عوام و عموم انسان‌ها عادت دارند وقتی کسی در دسترس نیست و بخصوص اگر مُرده باشد، وی را در ابرهای تقدس و ستایش بگذارند و دروغ‌هایی حول زندگی او ببافند. آقایی می‌گفت: «دایی من تا زنده بود دزد بود. وسایل زندگی خانواده و فامیل و دوست و آشنا را از خانه‌شان می‌دزدید و می‌برد می‌فروخت و خرج تریاکش می‌کرد. وقتی مُرد در مراسم ختمش پشت میکروفون مداح می‌گفت: مردی خیر و نیکوکار و دلسوز را از دست دادیم!». واقعیت زندگی این چیزهاست. آن بافته‌ها فانتازی‌های انسانهاست. حالا شما بیا و از مناقب العارفین بخوان؛ تذکرة الاولیا بخوان و به به و چه چه کن. از طوفان عشق مولوی و شمس بگو و بخوان. روندی که در طول تاریخِ باصطلاح عرفانی رواج داشته.

   ثانیاً، اصلاً گیریم که همهٔ این متل‌ها و اغراق‌ها واقعیت داشته، بسیار خوب، به من و تو چه مربوط؟ شمس و مولوی و ابوسعید ابوالخیر و تقی و نقی رفتند به آسمان هفتم و به افلاک و چه عشق‌ها تجربه کردند، چه دخلی به من و تو دارد؟ چه فایده‌ای در این تجلیل‌ها هست؟ نه تنها فایده نیست بلکه تخریب هست. در پسِ اتوریته‌سازی احساس ملامت هست. ایجاد قله و احساس نرسیدن هست. آیدنتیفای کردن و همگونی هست. همانگونه که آن شیعهٔ دوآتشه خود را با تقوی و ایمان امام علی همگون می‌کند و احساس لذت و بزرگی می‌کند. و باقی ماجرا و حیله‌های «خود»، که در مباحث گفته‌ایم.

   این حرفهای سطحیِ بزک‌شدهٔ بازاری که: «پس از هشتصد سال روح شمس و روح مولانا در میان ما در حال سماع اند»؟!

   و آیا حیف از انرژی و ذهنت نیست که صَرف چنین کتابها و محتواهایی کنی تا تو را سطحی بار بیاورد؟ آیا چنین مطالبی شعور انسان را رشد می‌دهد؟

@Panevisdotcom

معنی زندگی


   پس، کسی که همت نمی‌کند و به سلامت روانش نمی‌پردازد و بالتبع صفای درون ندارد و می‌گوید «زندگی بی‌معنی و پوچ است»، راست می‌گوید. و همینطور، کسی که از خودش مراقبت می‌کند و لذا صفای درون دارد و زندگی‌اش معنادار است و می‌گوید «زندگی بیهوده نیست»، او هم راست می‌گوید. 

   یعنی هم کسی که می‌گوید «زندگی بیهوده است» دارد راست می‌گوید و هم کسی که می‌گوید زندگی بیهوده نیست»!

   هر دو در ظاهر دو جملهٔ متضاد می‌گویند اما چون سخن‌شان منطبق بر حال درونی‌شان است، هر دو درست می‌گویند.

   زندگی آیینهٔ درون ماست. هر گونه که باشیم، آنگونه است!

دید احمد را ابوجهل و بگفت
زشت نقشی کز بنی‌هاشم شگفت‌‌

گفت احمد مر ورا که راستی
راست گفتی گرچه کارافزاستی‌‌

دید صدیقش، بگفت ای آفتاب
نی ز شرقی نی ز غربی، خوش بتاب‌‌

گفت احمد راست گفتی ای عزیز
ای رهیده تو ز دنیای نه‌چیز

حاضران گفتند ای صدر الوری
راستگو گفتی دو ضدگو را چرا؟

گفت من آیینه‌‌ام مصقول دست
ترک و هندو در من آن بیند که هست‌‌


زندگی با تو معنی پیدا می‌کند!



خودشناسیِ بدون خدا؟!


   کسی که می گوید «من خودشناسی و عرفانی را می خواهم که توش خدا نباشه»، مثل کسی است که بگوید من طبیعت بدون خورشید را می خواهم!

   شما هیچ مکتب یا عارف اصیلی را پیدا نمی کنید که خودشناسی او به خداشناسی منجر نشود. حال با الفاظ و تعابیری دیگر از خدا. اما اصل موضوع هست. محال است عرفانی اصالت داشته باشد و در آن، خدا نباشد. 

   در دورهٔ ما که اکثر مردم، عموم مردم، از هر چه خدا و پیغمبر و دین است زده شده اند، (و دلیل آن هم بدکرداری کسانی ست که لباس پیامبر و اولیای خدا را می پوشند و در عین حال دروغ می گویند، فریب می دهند،) شیادانی هم قاعدتاً پیدا می شوند که از این آب گل‌آلود ماهی می گیرند؛ بوسیلهٔ ارائهٔ عرفانهایی بدون خدا، و با بزک‌هایی از سخن از عشق و ماوراء و جذابیتهای عوام‌پسند، مشتری برای خود جذب می کنند.

   خدا هست. همچنان که مزهٔ عسل هست. اگر کسی نمی پسندد، برود درون خودش را بکاود. نپذیرفتن حقیقت، تسلیم نشدن در برابر حقیقت، چیزی جز بدبختی و کشمکش دائمی در زندگی فردی ندارد. هیچکس نمی تواند آفتاب را منکر شود، و اگر منکر شود، بخودش ظلم کرده و خودش را از نور حیات‌بخش آن محروم کرده است.

از همه محروم‌تر خفاش بود
کاو عدوی آفتاب فاش بود


معنی زندگی خود تو هستی. تا تو چه باشی!


آیا یک برگ را دیده‌اید؟ چیست؟!

   آیا بینندهٔ برگ فردی عادی‌ست؟ یا یک گیاه‌شناس؟ یا یک شیمی‌دان؟ یا فیزیکدان؟ یا پزشک؟ یا یک پرنده؟ یا یک کرم؟ یا رفتگر؟ یا سعدی که در هر ورق آن معرفت کردگار می‌بیند؟ یا یک راننده تاکسی؟ یا یک حشره‌شناس؟ یا یک گاو؟ یا بز؟ یا یک شاعر؟ یا یک عاشق؟

   تا بیننده که باشد!

   بر همین سیاق بلحاظ حقیقت‌بینی، بلحاظ معنی، یک دنیا نداریم. تا بیننده که باشد. دنیا با بیننده‌اش معنی پیدا می‌کند. این بیننده است که به دنیایش معنی می‌دهد.

آدمی دیده است، باقی گوشت و پوست
هر چه چشمش دیده است آن چیز اوست

باده از ما مست شد، نی ما از او
قالب از ما هست شد، نی ما از او


پس، کسی که می‌گوید زندگی بی معنی است و پوچ است، راست می گوید. و همینطور، کسی که زندگی معناداری می کند و می گوید زندگی پوچ نیست، او هم راست می گوید.

خودمراقبت


   ما انسان‌ها موجودات تأثیرپذیری هستیم. همیشه فکر می‌کنیم چنان قدرت و استحکام اندیشه و روان داریم که کمتر چیزی بتواند تکانمان دهد، اما در واقعیت طور دیگری هستیم.

   تماشای فیلم‌های خشن، یا وحشتناک بسیار بر روح و روان ما تاثیرگذار است، در حالیکه همان موقع آن تاثیر را متوجه نیستیم.

   همچنین بنده دیده‌ام برخی مشاوران بی‌خرد را که به افراد توصیه می‌کنند «فعلا باید در رابطه‌های زیادی قرار بگیری تا کسب تجربه کنی، تا دستت بیاد توی رابطه‌های بعدیت چطور باشی که هم طرف رو جذب کنی و هم بهت رکب نزنند». و افرادی هم بواسطهٔ همین توصیه‌ها روان خود و تن خود را مراقبت نمی‌کنند. پس از مدتی هم همچون کاغذی مچاله‌شده دیگر نمی‌توانند حال ابتدایی خود، آن معصومیت و بی غل و غشی، آن صاف و زلالی و بی ترس و بی دغدغه‌گی در رابطه را داشته باشند. 

   کاغذی که مچاله شد، با اتو هم درست نمی‌شود، عزیز. از خودت مراقبت کن. خود دانی.



صلوات


   فرد وقتی در خودش غور و تأمل کند و به شناخت احوال خودش بپردازد، آنوقت است که می‌تواند زندگی، آفات و فواید آن را بشناسد و رابطهٔ صحیح با زندگی برقرار کند. هم دنیای بیرونی را صحیح بشناسد و رابطه و تعاملش با آن را درست تنظیم کند. وگرنه احوالی سرگشته دارد و دائماً به چه‌کنم چه‌کنم و گم‌گشتگی مبتلاست.

   نیز، وقتی می‌توان دیگران را شناخت که خود را بشناسیم. وقتی ما به کسی سلام می‌دهیم، با شناختی که از او داریم، یعنی با آنچه از او می‌شناسیم داریم ارتباط برقرار می‌کنیم. صلوات یعنی ارتباط با شناختی که از محمد(ص) داریم. و این شناخت از ایشان میسر نمی‌شود، مگر اینکه من ابتدا خودم را بشناسم و آنوقت وقتی کلام او را می‌خوانم، عمق سخن او، نگاهش به زندگی، شناخت و جهان‌بینی او، را متوجه شده باشم. چرا که هر انسانی پشت سخنش پنهان است.

   پس، ابتدا شناخت خویش است، سپس شناخت محمد از طریق سخنش. بعد از آن، وقتی به او درود می‌فرستم، در حقیقت دارم به شناختی که از او دارم درود می‌فرستم و ارتباط برقرار می‌کنم. حال هر چه شناختم از خودم ژرف‌تر باشد، قاعدتاً شناختم از عمق سخنان و پیام ایشان(قرآن و مجموعه سخنان ایشان) عمیق‌تر است. و لاجرم درود فرستادن من می‌شود ارتباط با سطحی عمیق‌تر از درون خودم. لذا صلوات بسته به اینکه فرد در چه سطحی از درک و آگاهی و شناخت باشد، عمقش متفاوت است. 

   باز هم می‌بینیم که شناخت خویش از لحاظ نفع و فایده حرف اول و آخر را می‌زند. که معرفت النفس انفع المعارف. (شناخت خویش سودمندترینِ شناخت‌هاست.)


غلظت


   هر جا رفتاری بطور غلیظ اظهار می‌شود، برعکس آن باحتمال زیاد در بشت صحنه وجود دارد، در باطن آن فرد.

   مثلاً اگر کسی با غلظت بالا با ادب است، بی‌ادبی باطنی پشتش نهفته است. یا اگر کسی زیادی سربزیر و مأخوذ به حیاست، خشم زیاد پشت آن است. یا اگر کسی شدید اظهار معتمد بودن می‌کند، عکس آن در باطنش هست. و قس علی هذا.

   اظهار غلیظ برای استتار بکار می‌رود.


   رفتارهای غلیظ خودم را پیدا کنم. بنویسم‌شان. باین صورت پی خواهم برد چه چیزهایی را پنهان می‌کنم از خودم. چه چیزهایی درونم هست. می‌شناسم درونم را.


با درک شخصی‌ زندگی کنیم


   با همین درکی که خودت شخصاً از زندگی داری زندگی کن.

   ما دائم دنبال نظرات دیگران هستیم، که این نویسنده چه می‌گوید و آن نویسنده چه می‌گوید، در حال جمع‌آوری مطلب و جهان‌بینی‌های متنوع هستیم. خودمان را کلکسیونی از ایدئولوژی‌ها کرده‌ایم. در حالیکه با هیچ‌کدام هم عملاً زندگی نمی‌کنیم! همیشه میان زمین و آسمانیم. در تردید.

   و بهمین خاطر زندگی ما کیفیتی معوق دارد. وضعیت موکولی. زندگی کردن را به تعویق انداخته‌ایم. می‌خواهیم وقتی زندگی کنیم که «جهان‌بینی‌مان کامل شود»! «آن وقت است که زندگی خواهم کرد، الآن نه». «آن زمان که کلی کتاب بخوانم، فیلم ببینم، سخنرانی گوش دهم و از لحاظ فلسفی و عقیده به یک جمع‌بندی جامع و کامل برسم، آنوقت زندگی را شروع خواهم کرد. زندگی‌یی کامل و مطمئن و بلحاظ عقیدتی امن»!

   این وعده دروغ است، دروغ. برای اینکه زندگی‌یی که همین الآن در جریان است را از دست بدهی. حقه و فریب است.

   نقد را رها کرده‌ایم و به نسیه‌ای امید داریم! نه، حتی نسیه‌ هم نیست. کاملاً دروغ است.

   پس با درکی که همین الآن داری، درک و فهم شخصی‌ات از زندگی، زندگی کن. حتی ناقص. جهان‌بینیِ کامل و بدون نقص نداریم. هر چه از درکت اشتباه باشد را خودبخود و رفته رفته زندگی درست می‌کند. یادت می‌دهد. جسارت کن و با وجود نقص، زندگی کن.

   اگر با همانچه تاکنون یاد گرفته‌ای زندگی کنی، زندگی آنچه را هم که بلد نیستی، در عمل به تو یاد خواهد داد.
البته اگر گوش باطن شنوا، یعنی کیفیت فروتنی باطنی، هم داشته باشی و بر درس‌های زندگی باز باشی و پذیرا. بلد باشی چطور زندگی را بشنوی و یاد بگیری از آن. نه اینکه سرِ تبختر داشته باشی و از موضع «می‌دانم» با زندگی تعامل کنی.

 

خدا


   این سئوال که «آیا خدا وجود دارد یا نه؟» مانند این سئوال است که «آیا عسل است شیرین است؟» یا «آیا عسل ترش است؟». پاسخ به این سئوال مستلزم تجربهٔ شخصی است.

   ممکن است همه بگویند عسل شیرین است یا ترش است، اما تا وقتی خود فرد عسل نخورده باشد، تایید کردنِ اینکه «عسل شیرین است» یا «ترش» صرفاً یک تقلید است، تایید سخن دیگری و دیگران است. حتی اگر «درست» باشد.

   درک حقیقت، خدا، عشق،(اگر باشد)، امری فردی و شخصی است. نه مسئله‌ای فلسفی و معمایی برای حل کردن.

   و امر فردی، درونی‌ست. و کار درون جز با شناخت درون، یعنی معرفت نفس، میسر نمی‌شود. لذا شناخت خویش، اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد.


هدیه


سلام به دوستان،

   از دوستانی که طی این سالهای برگزاری کلاس‌ها و دوره‌ها از حدود سال 2003 تاکنون همراه بوده‌اند، یا دوستانی که در این سال‌های اخیر پیوسته‌اند، خواهشی دارم. و آن اینکه هدیه‌ای به بنده بدهند.

   مسلماً کار بنده بی نقص نبوده است. هدیهٔ بسیار ارزشمندی که از دوستانم می‌خواهم، نقد و پیشنهاد است. هر نقدی یا پیشنهادی که فکر می‌کنید در مورد برگزاری کلاس‌ها و دوره‌ها وجود داشته و می‌تواند بنده را متوجه چیزی که ندانسته بودم و نمی‌دانم بکند، برای بنده بسیار باارزش است. لطفاً این محبت را در حق بنده بکنید.

   پیام‌ها می‌تواند بصورت نام مستعار نیز باشد. برای راحت بودن در نوشتن هرگونه نقدی، هرگونه. لطفاً کاملاً راحت باشید.

   منتظر پیام‌تان هستم.

پانویس

ارسال:
 
 

مدیریت ریاست نیست

   مدیریت به معنای ریاست، رئیس‌بازی در آوردن، و برتری و سروری و کنترل دیگران نیست.

   یاد بگیر که بدون میل ریاست و سروری بر دیگران، اموری که به تو سپرده شده را مدیریت کنی. 

   مدیر هم یک شغل است مثل باقی مشاغل، در موازات آنها. این فرهنگ غلط است که بما یاد داده هر کس در جایگاه قدرت و توانایی قرار گرفت، حق ریاست و سروری بر دیگران دارد.

مهتری نفت است و آتش ای غوی
ای برادر چون بر آتش می‌روی؟

میل ریاست و بزرگی و سروری سم است، بیچاره‌ات می‌کند. دیگران به کنار، بخودت رحم کن!




نه!


   «نه» گفتن را یاد بگیریم. «نه گفتن» به درخواست‌های دیگران را. و نه فقط تئوری آن را، بلکه آن را تمرین کنیم. یکی دو سه بار اول فقط سخت است. اما وقتی آن را تمرین کردیم، می‌بینیم چه تاثیر مفید و راحت‌بخشی در زندگی‌مان و روابط‌مان دارد. خلاص می‌شویم.

قربتاً الی السالاد!


   نماز را، مراقبه را، برای تمام شدن، برای رفع یک تکلیف، برای انجام وظیفه نخوانیم. حال کردن با آبتنی کردن را بلدیم؟ این کار مانند عشقبازی‌ست، با طمأنینه، بدون فکر به به‌پایان‌رساندنش، غرق شدن در ابدیتش، بدون فکر به اینکه بعدش چه کار یا کارهایی دارم که انجام دهم، بدون هیچگونه فکری. 

   واقعیت این است که ما وقتی عزم نماز یا مراقبه می‌کنیم، به قصد تمام شدنش و برای برداشتنش از سر راهِ کار بعدی انجامش می‌دهیم. ذهن یا برای رفع تکلیف، و یا برای اینکه به لذتی که در کارِ بعد از نماز قرار است انجام دهد، عزم نماز می‌کند. مثلاً می‌گوید: خب، پاشم نمازم رو بخونم تا وقتش تمام نشده، که «بعدش فلان کار رو بکنم»، «که بعدش فلان چیز رو بخورم». این یعنی به نیت خوردن و لذت بردن از کاری که بعد از نماز قرار است انجام دهم، می‌روم سراغ نماز! یعنی نماز را مانعی می‌بینم که باید از سر راهم برش دارم(با خواندنش، آنهم چه خواندنی!) تا به اصل نیت و منظورم که همان کارِ بعدی است برسم. اینطور نیست؟ خوب به آنچه در فکرمان می‌گذرد هنگام عزم برای نماز و مراقبه دقت کنیم.

   پس جان مطلب اینکه مراقبه را به قصد تمام شدنش انجام ندهیم. 

   به چه قصدی پس؟ به هیچ قصدی.



رویکرد جهت‌دار


   اکثر قریب به اتفاق این احادیثی که در میان دین داران درافکنده شده است با یک رویکرد منفعت اندیشانه انتخاب شده اند. احادیثی از امامان هستند که بسیار بسیار در میان مردم نادرند. یعنی مردم و البته روحانیانی که دین را برای ابزار می خواهند، سخنانی از احادیث امامان را برگزیده اند که رویکرد ابزاری دارد. نه رویکرد معرفتی. مثلا آیا سخنی از حدیث حقیقت از امام علی شما تابحال شنیده ای؟ یا احادیثی دیگر که محتوای آنها ارتقای معرفت انسان است، نه برای بدست آوردن چیزی.

   مثلا اینگونه احادیث که « هر كس خدا را بندگى كند، خداوند همه چيز را بنده او گرداند » پشتش این است که یک کاری دینی بکن تا چیزی بدست آوری. یک معامله. در حالیکه سطح دیگری از دینداری هست که معامله گرایانه نیست. جهت معرفت و شناخت حق است. و ما بسیار بسیار کم احادیثی می بینیم بین مردم اشاعه شده باشد که هدفش ارتقای معرفت و شناخت باشد، نه صرفاً ابزاری جهت بدست آوردن چیزی.
 

عذرخواهی

   
   یکی از روشهای زیرکانهٔ آزار دادن اینست که فرد دائماً عذرخواهی کند. این را بسیار زیاد می‌بینیم. و اتفاقاً آن را نشانهٔ ادب بسیار می‌دانیم! در روابطمان لباسی از ادب و عذرخواهی می‌پوشیم و دیگران را به این وسیله زیرکانه آزار می‌دهیم. یعنی احساس گناهکاری بخود می‌گیرم تا مخاطبم احساس کند چقدر آدم بدی بوده و رفتار بدی کرده که باعث شده چنین احساس شرمندگی و گناهکاری در من ایجاد کند! و باین صورت من بطور ماهرانه او را آزار داده‌ام. با ایجاد حس گناهکاری و سپس ملامت در او، توسط خود او.
 

خودشناسی!


   شخصی از حکیمی پرسید: ای مرد فرزانه، راحت‌ترین روش برای شناخت عیب‌های خودم چیست؟

   حکیم بدو پاسخ داد: اگر می‌خواهی نه تنها عیوب خویش، بلکه عیب‌های پدرت، مادرت، بستگان، دوست و آشنایان و جد و آبادت را نیک آگاه شوی، کافی‌ست یک عیب همسرت را به او بگویی.



زیبایی

   اگر پدیده‌ها، انسان‌ها و هر چیز را بدون دخالت فکر ببینیم، در عین سادگی چیزهایی را «می‌بینیم»، درک می‌کنیم، که خدا می‌داند چه عمق و زیبایی‌یی دارند.

   شگفتی عجیبی در نگاهِ بدون فکر هست.



عقیده، تمرین


   اگر کسی بشما بگوید ۲+۲ می‌شود ۷ ، آیا شما ناراحت می‌شوید؟ آیا روی آن فرد تند می‌شوید؟

   نه. چون بقدری برایتان روشن است که ۲+۲ نمی‌شود ۷ که نیازی به دفاع از حقانیتِ ۲+۲=۴ احساس نمی‌کنید. بلکه دستی هم به سر آن فرد نادان می‌کشید.

   بنظر شما چرا وقتی کسی عقاید و باورهای ما را مورد انتقاد قرار می‌دهد، ناراحت می‌شویم؟!

   آیا به این دلیل نیست که عقایدمان را همینطور دربسته باور کرده‌ایم و برایمان روشن نیستند، چنانکه ۲+۲=۴ ؟ 

   یکی از بهترین تمرین‌ها برای اینکه متوجه شوم کدام عقاید و باورهایم برایم در حد باورهای دربسته و به یقین‌نرسیده هستند این است که خود را در جمعی یا در معرض سخن کسانی قرار دهم که مخالف نظر و عقاید من هستند. و سخن آنها را بشنوم، بدون عکس‌العمل، بدون دفاع و بدون هیچ واکنش برونی. و در همان حال ببینم آشفتگی‌ها، جوش و خروش‌ها، بی‌طاقتی‌ها و بالا پایین پریدنهای ذهن را.

   دانستن این تمرین با عمل کردن به آن زمین تا آسمان تفاوت دارد. خود دانی.


بخشش و خرد

می‌توان کسی را بخشید و در عین حال اجازه نداد که دیگر به زندگی‌ات پا بگذارد. این دو جمع‌شدنی‌ست.

مرگ


   نیست لکن اینطور که مرگ چیزی مستقل از زندگی باشد. جزوی از زندگی‌ست. واقعه‌ای‌ست در زندگی. نقطه‌عطفی.

   به هر دو معنی. چه مرگ اختیاری(تبدیلی) و چه مرگ جسمی.



شستشوی اضافات

   کارتان، حساب‌کتاب‌تان، را با خدایتان ساده و روشن و شسته‌رفته کنید. از پیچیدگی خارج کنید. آنوقت می‌بینید که چقدر از کلاف سردرگم بودن خلاص شده‌اید.