«رهایی از دانستگی»


   به دوستانی که اکثراً از اینکه «مجبوریم یا مختار؟» می‌پرسند، علی رغم توصیه به گوش دادن جلسه‌ای از جلسات شرح مثنویِ سالها پیش که اختصاصاً به همین موضوع پرداختیم و دو ساعتی سخن‌فرسایی کردیم، می‌گویم:

عزیز جان،
   موضوعاتی هستند که مانند صندوقِ دربسته هنوز انسان نتوانسته راز آنها را بگشاید. مانند قضا و قدر، جبر و اختیار، «هدف» خلقت. کشتی گرفتن با خود و درپیچیدن در این موضوعات، که باریک‌اندیش‌ترین، نوابغ و تواناترین اندیشمندان تاریخ بشر، اعم از خداباوران‌شان و خداناباوران‌شان، هم عاجز از گشایش قفل آنها بوده‌اند، شرط خردمندی نیست. همانها توصیه کرده‌اند به این وادی‌ها گام نگذارید که جز هلاکت و سرگشتگی چیزی نخواهید یافت.

   بعضی امور زندگی راز‌ند، راز. یعنی سرّشان مکتوم و پنهان است. و باید هم راز بمانند. مگر صاب‌صندوق اراده کند آن را باز کند. آنهم هر اندازه صلاح بداند.

زندگی‌ات را بکن.

حدیث از مطرب و می گو 
          و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید
     به حکمت این معما را




نفت بر آتش



   دریافت محتوای توهم‌زا باعث بیشتر شدن پریشان‌افکاری می‌گردد. خواندن، شنیدن و تماشای فیلم و کلیپ، متن، و هر گونه محتوایی که شامل موضوعاتی مانند جن، روح، فیلم‌های ژانر وحشت، دیدن صحنه‌های سر بریدن و خشونت و خون و کشت و کشتار، همه ایجاد توهم بیشتر و بیشتر می‌کند. 
همچنین است همصحبتی با افرادی که در این فضاها سیر می‌کنند.

   کم خودمان توهم زده‌ایم!؟



کاتالیزور


دو چیز کمک‌های بزرگی هستند برای قوام روح و روانت، ۱. مدیتیشن(مراقبه، نماز، وصل، قربان کردن «خود»، سکوت) و ۲. صبر مختارانه. از این دو تا می‌توانی بهره بگیر.

   می‌پرسی مصداق صبر چیست؟ تحمل عمدی و مختارانهٔ ناملایمات، هر ناملایمت و سختی‌یی. و یکی از بهترین مصداق‌های آن، روزه و پرهیز است. به عمد و به اختیار و به انتخاب. یعنی خودت از روی میل و دلت و از روی آگاهی‌ات این کار را انتخاب کنی، یعنی با خوش‌دلی و رغبت و دلپذیری. نه از روی تکلیف و اجبار و زور کردن به خودت.

   همچنین، اگر می‌خواهی شیفت روحی‌ات با سرعت بیشتری صورت گیرد، از کاتالیزور محبت کردن استفاده کن، (بدون ذره‌ای توقع و شرطی در اعماق دلت). چه محبت به هم‌نوعان و نیازمندان، و چه حتی دانه و غذا دادن به پرندگان و حیوانات، از دست خودت. نه اینکه پول بدهی کس دیگری به آنها بدهد.


بازی‌های پنهان

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان، غم مخور

پارادوکس کشتی تزوس


   بدن انسان هر روز تعدادی سلول قدیمی را از دست می‌دهد و سلول‌های جدید جایگزین می‌کند. ظاهراً بطور علمی نیز ثابت شده است که بدن انسان در طی هر هفت سال، سلول‌هایش بطور کامل عوض می‌شوند. طوری که هفت سال به هفت سال، بدنی کاملاً متفاوت، با سلول‌های کاملاً متفاوت از هفت سال پیش دارد. (پارادوکس کشتی تزوس را یادت هست؟)

   لذا تغییر، امری جاری و رایج در طبیعت است. در زمینهٔ‌ روانی هم همینطور است. کلمه‌ «روان» هم بمعنی «در حال حرکت، در حال تغییر، رونده، روان» است، مثل رود. همان که جلال‌الدین می‌گوید:

عمر همچون جوی نو نو می‌رسد
مستمری می‌نماید در جسد

   اما ما، یعنی ذهن، خودمان را فیکسه و ثابت می‌بینیم. باورش سخت است برایمان که آن آدمی، آن کسی، آن منی که دیروز «بود»، امروز نیست! بهمین سادگی!

   منِ انسان تصویری از خودم دارم و این تصویر را ثابت فرض می‌کنم. و جالب اینکه در عین اینکه می‌پندارم این تصویر ثابت است، آن را ناقص می‌دانم و «باید» آن را به چیز دیگری که آن هم تصویری دیگر است، تبدیل کنم. یعنی هم می‌خواهم ثابت باشد، و هم می‌خواهم آن را تبدیل به چیز دیگری کنم!
غافل از اینکه اصلاً خود تصویر اولیه - که ثابت مفروضش گرفته‌ام - وجود ندارد و چیزی جز حاصل توهم نیست.

   یکی از علل رنج روانی انسان همین است که دنیا، چه در باطن و ذاتش و چه در ظاهر و فیزیکش، در حال تغییر است و ما تصویری ثابت از آن داریم و می‌خواهیم همین تصویر ثابت بماند. و این، باعث رنج است.

   دنیا، باطناً و ظاهراً، بطور دائم در حال تغییر و تحول است. «خلق دائم» همین است. «کل من علیها فان» همین است. تا ما این واقعیت را درک نکنیم، از از دست دادن دوست و فرزند و عزیزان، از از دست دادن متعلقات، از جدایی از دوستان و تغییر آنها و از بسیاری امور دیگر زندگی رنج خواهیم برد. و بطور محافظه‌کارانه به امور زندگی چنگ می‌اندازیم و سفت به آنها می‌چسبیم.

   یکی دیگر از برکات این آگاهی، یعنی آگاهی بر اینکه تغییر و تحول بیرونی و درونی امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است، خلاصی از اندیشهٔ «شدن» است. که شرح این بگذار تا وقت دگر. 


بحران


   بطور طبیعی، درخت‌های مناطق طوفان‌خیز ریشه‌های عمیق‌تری پیدا می‌کنند.


حقیقت


   انسان هیچگاه حقیقت چیزی را درک نمی‌کند، تا اینکه برای خودش اتفاق بیافتد.


دین من‌درآوردی


   یک دینی هم داریم که ما انسانها از خودمان درآورده‌ایم! یعنی یک سری افکار مبتنی بر خیالاتمان را به خدا و دین و پیغمبر نسبت می‌دهیم، کاملاً من‌درآوردی! هیچ دلیل مستندی هم بر آنها نداریم.

   این عقاید و افکاری که از خودمان درآورده‌ایم و به آنها سخت باور داریم را با قرآن و سخنان پیامبر و اولیاء خداوند مطابقت دهیم. پیش یک متخصص دینی خردمند برویم ببینیم کجای این افکار عرفی از حق دین است.

   شما به دین محمد(ص) هستی یا به دین و عقاید خودت ولی بنام محمد(ص)؟!



مهم نیست


   شما خودت باش. مردم حتماً نباید تو را دوست داشته باشند، و تو هم مجبور نیستی باین موضوع اهمیت دهی.
 



زخم


   اگر من گربه‌ای را که خو دارد به پنجول انداختن و زخم کردن کسی که او را در آغوشش می‌گیرد، در بغل بگیرم آن هم فقط با این منطق که «گناه دارد، من زندگی گذشته‌اش را می‌دانم. او آسیب‌دیده است» و باین وسیله به خودم آسیب بزنم، آیا این کار من عاقلانه است!؟

   بله، او آسیب‌دیده است، او هم قربانی بوده است، اما راهش ترمیم و علاج است. علاج هم، هر چند سخت، اما شدنی‌ست. نه اینکه او دست روی دست بگذارد و همتی نکند و جدیتی بخرج ندهد، و من هم با توجیهات نابخردانه باعث آسیب بخودم شوم.

   گربه پنجول می‌کشد، مرا زخمی می‌کند. هر قدر هم دوست‌داشتنی باشد(بفرض)، هر قدر هم گذشتهٔ ناهنجاری داشته و مقصر نبوده، چاره‌ای نیست جز اینکه از خودم دورش سازم.


کلاس حافظ(حضوری)


   ثبت‌نام کلاس حافظ‌خوانی شروع شده است. این کلاس‌ها بصورت دو هفته یکبار، حضوری، در استرالیای غربی برگزار می‌شود. علاقمندان با ایمیل Masnawi@gmail.com تماس بگیرند.



تربیت


    سخنی هست از امام علی(ع) به این مضمون که: فرزندانتان را برای زمان خودشان تربیت کنید.

«لا تَقسِروا اَولادَكُم عَلى آدابِكُم ، فَاِنَّهُم مَخلوقونَ لِزَمانٍ غَيرِ زَمانِكُم» (شرح ابن ابى الحديد، ج 20، كلمه 102، ص 267)
آداب و رسوم خود را به فرزندانتان تحميل نكنيد، زيرا آنان براى زمانى غير از زمان شما آفريده شده‌‏اند.

   خیلی روشن است. یعنی این میراث شومِ هویت را به فرزندانتان منتقل نکنید. واقعیت این است که این ارث نکبت از نسلی به نسلی انتقال پیدا می‌کند. در قالب مجموعه فرهنگ و افکار و عقاید عرفی. 

   ما تمام ارزشها و معیارها و محک‌هایمان را از نسل قبلی‌مان و آنها هم از نسل‌قبلشان به ارث برده‌ایم و برده‌اند. و این معیارها و محکها و ارزشها را به نسل بعدی‌مان، بطور ناخودآگاه، در قالب یک سری ارزش‌ها و ویژگیهای فرهنگی، منتقل می‌کنیم.

   حال، سوال این است که چطور می‌شود این شجرهٔ خبیثه را قطع کرد؟ این انتقال، یا بقول امام علی(ع) آداب و رسوم، چگونه ممکن است انتقال نیابد؟

   با شناخت خویش. در حقیقت، پشت سخن امام علی(ع) این است که شما، ای پدر و مادر، ای عمو و دایی و خاله و عمه، ای کسی که در جایگاه و نقش تربیتی هستی، خودت از این آداب و رسوم و میراث شوم خلاص شو!

   چرا که تا وقتی انسان خودش گرفتار افکار و عقاید و آداب و رسوم و معیارها و محک‌ها و ارزش‌گذاری‌ها هست، بناچار و به ناگزیر و ناگریز آن را به دیگران و مخصوصاً کودکان منتقل می‌کند.

   پس باید تربیت کودک از سالها قبل از به دنیا آمدن او شروع شود. یعنی در حقیقت ما نیاز به خودسازی داریم، تا تربیت کودکان!



زبان حال



از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

   از زمانی که ذهن و ذهنیات برای ما آدم‌بزرگها اهمیت پیدا کرده، از ارتباط با دنیای غیرذهنی و ساکت جدا شده‌ایم و با حقیقت هستی دیگر ارتباط نداریم. ارتباط خاموش، یا همان زبان حال، در اطراف ما در جریان است، فقط ما دیگر آن را «نمی‌شنویم». چند مثال از این زبان حال و رابطهٔ در سکوت: وقتی مایعی را از فیلتری می‌گذرانیم و به داخل لیوانی می‌ریزیم، به زبان حال پرسش‌پاسخی انجام می‌شود. فیلتر از آب می‌پرسد: چطوری؟ و آب با اثری که بر فیلتر می‌گذارد، پاسخ می‌دهد که اینگونه‌ام.

   یا مثلاً وقتی شما جلوی آینه می‌روید و خودتان را در آن برانداز می‌کنید، به زبان حال دارید از آینه می‌پرسید: حالم چطوره؟ و آینه پاسخ‌تان را می‌دهد. برای فعال‌ کردن دوبارهٔ این زبان ذاتی‌مان، به ارتباطاتمان با همه چیز دقت کنیم. وقتی کنار درختی یا گلی یا برگی قرار می‌گیریم، به دقت و در سکوت و با حضور با آن ارتباط بگیریم، لمسش کنیم و اگر «گوش» داشته باشیم، «سخن گفتن» آن را «می‌شنویم».

هر خموشی که ملولت می‌کند
نعره‌های عشق آن سو می‌زند

تو همی‌گویی: «عجب، خامش چراست؟»
او همی‌گوید: «عجب! گوشش کجاست؟

من ز نعره کر شدم او بی‌خبر»
تیزگوشان زین سمر هستند کر

از جمادی عالم جانها روید
غلغل اجزای عالم بشنوید


کلاسهای حضوری



کلاس مثنوی پرت(استرالیای غربی) برقرار است، جمعه‌ها یک هفته در میان.
کلاس حافظ نیز در حال ثبت‌نام است.
هر دو کلاس فوق، حضوری هستند.
برای شرکت، به Masnawi@gmail.com پیام دهید.
اصطهباناتی



دو علت


   دو علت برای عدم اعتماد نسبت به فردی می‌تواند وجود داشته باشد. علت اول، نشناختن او، و علت دوم، شناختن او!




دوست معمولی!


   اگر کسی فکر می‌کند می‌تواند بعد از اینکه کسی را دوست داشته با او «دوست معمولی» باشد، او از ابتدا وی را دوست نداشته!

   کسی که فردی را دوست داشته، نمی‌تواند از او جدا شود و در عین حال «دوست معمولی» یا همان «جاست فرندز» باشند. چنین رابطه‌ای بسیار مخرب است و چنین کسانی(که می‌خواهند بعد از نزدیک بودن و صمیمی بودن، «دوست معمولی» شوند)، روحاً بیمارند.


http://minimal.panevis.com/2016/09/blog-post_19.html


آموزش


    سخت‌ترین چیز برای یادگیری، چیزی‌ست که فرد فکر می‌کند آن را بلد است!



خودشناسی


   زنده باشید. دنیای شناخت خویش دنیایی بسیار شگفت‌انگیز و تازه است. بقول معروف:

هر دم از این باغ بری می‌رسد
تازه‌تر از تازه‌تری می‌رسد

هر کس با جدیت(و نه سختی و سخت‌گیری) به شناخت روزانهٔ خودش اقدام می‌کند، بهرهٔ بسیار فراوانی از زندگی و عمرش می‌برد.



رشته‌ای در گردنم



گفت معشوقی به عاشق کای فتی
تو به غربت دیده‌ای بس شهرها

پس کدامین شهر زآنها خوشتر است؟
گفت آن شهری که در آن، دلبر است

خوشتر از هر دو جهان آنجا بود
که مرا با تو سر و سودا بود




مشاوره


   فرد تا خودش نخواهد زندگی‌اش را تغییر دهد، هیچ بنی‌بشری که هیچ، غول چراغ جادو هم نمی‌تواند برایش کاری کند. بیهوده به مشاوره می‌رود. 

   ما جدیت نداریم.



صفحهٔ ۷۳۸

   اگر من بطور اتفاقی صفحهٔ ۷۳۸ کتاب زندگی شما را باز کنم و بخوانم و بر اساس مطلب همان صفحه شما را قضاوت کنم، آیا منصفانه قضاوت کرده‌ام؟

   بماند که ما اصولاً میل زائدی به قضاوت داریم.


دانه

   باطل همچون شیئی پر زرق و برق است که چشم ها را جلب می‌کند، و در طی زمان پوسیده‌ می‌گردد و از بین می رود. 
   حقیقت همچون دانه‌ای‌ست که پنهان است، و در طی زمان آشکار می‌شود.
انسان‌ها را زمان بده.

استثمار عاطفی

   «چرا دل نداری؟»، «چرا بی‌عاطفه هستی؟»، «چقدر بی‌احساسی»، «چقدر سنگدلی»، «چه بی‌محبت» و نظایر اینها، یعنی هستیِ عکس دادن و القای هویت ِ معکوس، برای manipulate کردن طرف مقابل و باجگیری عاطفی کردن. تا او آن کار و عملی را انجام دهد، که ما می‌خواهیم! یکی از زشت‌ترین و وحشتناک‌ترین روش‌های استعمار.


مردن بر لذت‌های کوچک


   یکی از بهترین تمرین‌ها، چنانکه در دوره‌ها تمرین می‌کنیم، مردن بر لذت‌های کوچک است. از لقمهٔ آخر غذا گرفته، تا یک بستنی، یک لیوان نوشابه، فست‌فود یا غذایی خوشمزه و غیره، که مفصل توضیح داده‌ایم.

   مردن بر لذت‌های کوچک را می‌توان تعمیم داد. ما با فکر کردن به تصاویری در ذهن‌مان، بدنبال لذتیم. در اعماق ذهنم به پس‌اندازم در حساب بانکی‌ام، اعتبار اجتماعی‌ام، شغلم، روابطم، توانایی‌هایم، همسرم، کس و کارم و بسیاری دیگر از متعلقاتم فکر می‌کنم و از این افکار، احساس امنیت و لذت می‌کنم. حال آنکه آیا جز این است که اینهایی که در ذهنم مرور می‌کنم، همه مشتی تصاویر ذهنی‌اند؟

   مردن بر لذت‌های چه جسمی و چه فکری، حتی بصورت مقطعی در طول روز، روزی فقط سه بار حتی، تمرینی بسیار مفید است. 

   مولانا می‌گوید مرگی که بناچار همهٔ ما، بدون استثناء، آن را می‌چشیم، را می‌توانیم بهمین صورت تمرین کنیم. قبل از آنکه آن مرگ(مرگ فیزیولوژیکی) بیاید، تلخی مردن بر لذت‌های کوچک را تجربه کنیم. این را «جزو مرگ» معرفی می‌کند و می‌گوید اگر این مردن بر لذت‌های کوچک را تمرین کنی و رفته رفته تلخی‌اش برایت هموار شود و بلکه شیرین شود، «دان که شیرین می‌کند کل را خدا».

   بعضی، که میل به درپیچیدن با خود دارند، اشکال می‌کنند که: این مردن بر لذتها آیا خودش برای کسب لذتی دیگر نیست؟ می‌گویم: اگر باین قصد و منظور است که برای لذتی دیگر از این لذت بگذرم، بله. یعنی در حقیقت، مردن بر لذت وجود نداشته است. فقط شکلش از حالت نقد، به نسیه تغییر یافته! مردن بر لذت یعنی چه از نقد و چه از نسیه‌اش بطور کامل، بطور ریشه‌ای دل برکنی.

   از درد مردن بر لذت‌ها نترسیم. متاسفانه روال تبلیغات و تربیت غالب جوامع امروز این است که «بنیان زندگی‌ات را بر لذت بگذار. هر چه بیشتر لذت ببری(چه لذت جسمی و چه لذت فکری و خیالی، معاشقه با تصاویر ذهنی) خوشبخت‌تری». این دقیقاً عکس سخن مولاناست. و عجب از ما که حرفهای مولانا را برای همدیگر فوروارد می‌کنیم، لایک می‌کنیم، اما در زندگی واقعی و در درونمان، عملاً در جهت عکس آن حرکت می‌کنیم.

دان که هر رنجی ز مردن پاره‌‌ای است 
جزو مرگ از خود بران گر چاره‌‌ای است‌‌

چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان که کلش بر سرت خواهند ریخت‌‌

جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا 
دان که شیرین می‌‌کند کل را خدا 

دردها از مرگ می‌‌آید رسول 
از رسولش رو مگردان ای فضول‌‌

هر که شیرین می‌‌زید او تلخ مرد 
هر که او تن را پرستد جان نبرد



فکر


   ما فکر می‌کنیم هر فکری که به ذهن‌مان می‌آید، لزوماً قابل اعتناست!



دو پارادوکس


   این جمله بلحاظ گزیدن ذهن(بخاطر پارادوکس زیبایش) و همینطور بلحاظ محتوی به دلم نشست. نمی‌دانم کجا دیدمش و از کیست. مهم هم نیست که از کیست.

«همهٔ ما دو زندگی داریم. زندگی دوم موقعی آغاز می‌شود که متوجه شویم فقط یک زندگی داریم!»

ایضاً این را هم می‌پسندم: «تو منحصر بفرد هستی. درست مثل همه!»



اینستاگرام


   این هم دکان جدیدمان:  instagram.com/Panevis



رابطه


   هرگز به کسی التماس نکنید که با شما بماند.