پُخ!


می‌گفت:

   هنگام نوجوانی دایی‌ام بمن می‌گفت: فلانی، من مطمئنم تو وقتی بزرگ بشی، یک چیزی میشی. یک آدم مهم.

   سالها گذشت و بزرگ شدم. نویسنده‌ای شدم و اسمی درکردم.

   در یک مهمانی همان دایی‌ام که حالا کتاب‌هایم را دیده بود و از شهرتم خبر داشت، رو کرد بمن و گفت: یادتان هست به شما گفتم بالاخره یک چیزی می‌شوید؟ نگفتم؟

   گفتم: نه دایی جان، ما هم هیچ پُخی نشدیم. 

   گفت: نه عزیزم، شما شکسته‌نفسی می‌فرمایید!


 ("پخ" کلمه‌ای ترکی است و دوستان حتماً می‌دانند معنای آن چیست.)

اسفند ۸۸

---

   بترسید و پرهیز کنید از هر حرف و محتوایی که مستقیم یا بطور ضمنی به شما قله‌ها، آدم‌های «مهم»، ایده‌آل‌ها، و هر چیزی که نپذیرفتن زندگی ساده و معمولی را القاء می‌کند.

   این روزها به شدت و به شکل‌های کاملاً توجیه‌شده و رایج، و البته کاملاً زیرپوستی و نامحسوس به ذهن انسان‌ها این که «معمولی بودن درست نیست، تو باید شبیه قله‌ها، ایده‌آل‌ها شوی» تزریق می‌شود. 

   حتی به عنوان تمرین، پیدا کن این موارد را در هر چه می‌شنوی و می‌خوانی و می‌بینی. پیدایشان کن. درباره‌شان بنویس و حرف بزن.

   تو همینی که هستی، ساده و معمولی، عالی‌ست. زندگی همین است، ساده و معمولی. بیچاره‌مان کرده‌اند این تزریق‌ها. در رگ‌های روح و روان‌مان پُخ تزریق می‌کنند. و ما حالی‌مان نیست.


ملاک


   غالباً رفتار و رویکرد مرد با مادرش هرطور باشد، با همسرش نیز همانطور است.


شترتی پترتی


   یک بنده خدایی می‌گفت: والله ما می خواهیم یک جلسه‌ای حرف بزنیم، چند روز حرفمون رو مزمزه می کنیم ببینیم درسته؟ درسته نیست؟ با اصول می خونه؟ نمی خونه؟ و خلاصه گاهی جلسه رو بخاطر چک کردن وجوه مختلفش هزار بار به تاخیر می اندازیم. اونوقت می بینیم بعضی از این آقایون که خیلی هم اسم در کرده اند و پیش عوام معروف شده اند و حرفهاشون هم بسیار بسیار سطحی هست، همینطوری شیلنگ تخته می اندازند و فرت و فرت کلاس و جلسه و تست های متنوع شترتی پترتی از خودشون در می کنند. نمی دونم اینها واقعاً کمی فکر نمی کنند؟ بنظرم چنان گرفتار هیجانات متنوع هستند که اصلا به اصالت سخن شون توجه نمی کنند که می آیند اینقدر دری وری می پراکنند.



بدهکاری شخصیت


   آیا در روابطمان دقت کرده‌ایم که حتی اگر دیگران از ما طلبکار ارائهٔ شخصیت نباشند، ما خودمان شرطی‌شده به احساس بدهکاریِ شخصیت داشتن هستیم؟!

   گویی، نه، چرا «گویی»؟ واقعیت این است که اصرار دارم صفاتی را به دیگران پس بدهم. بصورت اتوماتیک و بطور ضمنی احساس می‌کنم که یک بدهکاری‌یی دارم به دیگران. یک هویت، یک سری صفات مشخص را باید به آنها پس بدهم.(آن هم اظهارش را، بروزش را، نمایشش را).

   امتحان کنید. خودتان را در جمع و گروه جدیدی وارد کنید و مدتی با این جمع باشید و به احوال و رفتار و نیات خودتان هنگام تعامل با افراد این جمع دقت کنید. پس از مدتی می‌بینید همان احساس بدهکاری‌ها که در ارتباط با انسانهای دیگر در جمع‌های قبل داشته‌اید را خودتان، بله خودتان، با این جمع جدید نیز ایجاد کرده‌اید و طوری رفتار کرده‌اید که خودتان دیگران را طلبکار شخصیت و صفاتی خاص بار آورده‌اید.

   و به همین دلیل هم هست که وقتی پس از مدتی با جمعی حتی جدید هستم، احساس ملال، کهنگی، زندانی بودن و سختی می‌کنم و بعضاً حتی حالمان از همدیگر بهم می‌خورد. چون خودم دستی دستی دروناً این بازی بدهکاری را راه می‌اندازم. و چه کسی دوست دارد دور و برش را طلبکارهایش پر کرده باشند؟!

   حیات هویت(نفس) به همین ایجاد زیرپوستیِ بدهکاری ضمنی است. خودمان خودمان را در بند می‌کنیم، بدست خودمان.

   کاش لااقل رسید می‌گرفتیم که این بدهکاری را تسویه کرده‌ایم! تسویه هم نمی‌شود لاکردار!

@Panevisdotcom

لیست


   لیستی از دروغ‌هایی که به خودت می‌گویی تهیه کن. بنویس‌شان.

   آنها را برای خودت بخوان و بر آنها تأمل کن.



جان


از دیده برون رفت، ز دل نیز رود
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
 
دیگران چون بروند از نظر، از دل بروند
تو ...



ناچیزِ حاوی همه چیز


   در هر چیزی فقط همان چیز هست. اما در هیچ، در عدم، همه چیز هست.

   در سکوت همه چیز هست. در حرف، در لفظ، فقط همان حرف و لفظ هست.

    

نعل باژگونه


   در حقیقیت(یعنی بلحاظ معنی)، پیروزی در شکست، ثروت در فقر، هستی در نیستی، راحت در بی‌راحتی، قرار در بی‌قراری، امنیت در بی‌امنیتی، عافیت در عافیت‌سوزی، هدف در بی‌هدفی، بدست آوردن در بدست نیاوردن، و هر معنی در عکس ظاهرش نهفته است.

نترس!


برکتِ شکست


در شکست برکت است.

از شکست نترس!


میوت


   واقع‌بینی با حذف اضافات محقق می‌شود. بطور کلی وقتی در ارتباط با امور هستیم، فکر دخالت می‌کند و واقعیت را تعبیر و تفسیر می‌کند و دیگر این تعبیر و تفسیر را می‌بینیم و با این تعبیر و تفسیر در ارتباط می‌شویم، نه با آن واقعیت، که وقتی فکر هنوز دخالت نکرده بود، وجود داشت(و دارد). 

   وقتی فکر را از این میان حذف کردی(بوسیلهٔ مشاهده و آگاهی بر همین دخالتش)، واقعیت فقط خواهد بود. درست؟‌ این تا اینجا.

  از زیر مجوعه‌های فکر، که بین انسان و واقعیت وارد می‌شود و حجاب می‌افکند، سنسیشن‌ها هستند. و یکی از مصداق‌های سنسیشن، موسیقی‌ست. به عنوان تمرین، وقتی مثلاً فیلمی یا قطعه ویدیویی می‌بینی، موسیقی و کلام زمینه‌اش را حذف کن. حتی بوسیلهٔ بستن صدای دستگاهت. صدا را میوت کن. و آن وقت با واقعیتِ بدون موسیقیِ آن ویدیو لااقل در ارتباط هستی. یعنی بدون عامل دخالت‌کننده. چرا که صنعت سینما و ویدیو کلیپ‌سازی بخوبی یاد گرفته است چطور بوسیلهٔ سنسیشنِ موسیقی تو را(یعنی ذهن را) تحت تاثیر قرار دهد. تا آنچه را در تو می‌خواهد را غلیان بدهد، بدهد. این تمرین ساده و کارآمد را انجام بده، بارها و بارها. و در هنگام انجام آن، دقت کن که ذهنت قبل از دیدن ویدیو همراه با موسیقی با بعد از دیدن ویدیو بدون موسیقی چطور تحت تاثیر بوده و نیست.

من و تعلق


   یکی از دلایل اینکه مال و ثروت و متعلقات اینقدر مذموم شمرده شده است، این است که با یادآوری و حتی نگاه به آنها، «من» را، «هستی» را انسان بخودش یادآوری می‌کند و «تشکیل» می‌دهد.

   بنده خدایی می‌گفت من ابا دارم از اینکه بروم ماشینم را چک کنم در حیاط یا کوچه هست یا نه. چون هر بار که آن را می‌بینم، یادم می‌افتد «هستم». «من»ی هست که این متعلَق متعلِق به اوست.


ذکر


   قرآن «خواندن»، نماز «خواندن»، ذکر «گفتن» یعنی یادآوری یک سری حقایق به خود. همین. بهمین سادگی. اصلش همین است.

   ما را از کودکی اینطور آموخته‌اند که گویی این «خواندن» یعنی صرف تکرار و گفتن یک سری جملات و الفاظ. حالا چه عربی و چه فارسی. که البته عموماً عربی اش را بما گفته اند.

   موضوع اصلا عربی و فارسی بودنش هم نیست(اگر چه برای یک فارسی زبان، فارسی گفتن سودمندتر است). اما بهرحال، اصل مفهوم است. یادآوری آن معنی. و اگر می‌توانی، جاری کردن(اقامه) آن معنی.

   بهرحال، جان کلام اینکه این «خواندن» قرآن و نماز و اذکار، یعنی یادآوری آنها به خود. به عنوان یک سری حقایق زندگی و هستی.


کار


    «وقتی ازدواج کنم احساس خیال‌راحتی خواهم داشت» دروغ است. بهمین سادگی.

    احساس خیال‌راحتی فقط در وصل حق است و بس.


همین


   یکی از اصلی‌ترین وجوه یک رابطهٔ خوب، سالم و دلپذیر این است که دو نفر بتوانند براحتی ضعف خودشان را برای هم آشکار و بیان کنند.



چگونه نماز «بخوانیم»


   ابتدا در معنای عرفانی، باطنی و خودشناسانهٔ اذکار و سوره‌ها و دعاهایی که در نماز است، بصورت شخصی و درون خودت، تامل و غور کن. مدتی را بخوبی در این تامل درونی باش.

   سپس، هنگام نماز، آنها را بر خودت بخوان. یعنی بخودت آنها را داری یادآوری می‌کنی. 

   من باب مثال: هنگام ذکر «سبحان الله»، اینطور بخودت یادآوری کن که: «ای فلانی، این یک حقیقت است که: حقیقت پاک و منزه است از هر گونه تصویری که از آن در ذهنت بیاندیشی». و باقی اذکار و دعاها و آیات. اگر با جدیت اهل خودشناسی باشی، اینها را دریافته‌ای.

   چنته‌ات را هم از معرفت، از شناخت باطنی و شخصی این آیات و اذکار وزین‌ کن. تا هنگام اقامهٔ نماز، پیاده کردن نماز، اجرایی کردن نماز، غنا داشته باشد.

   پس جان کلام اینکه: نماز را بر خودت بخوان.




روزن

   شده حتی هر از گاهی هم به همسرت نگاهی بیانداز و بنا را بر این بگذار که بدون توقع هیچ برگشتی از طرف وی، بدون انتطار هیچ چیزی از او، به او عشق بورز، رفتارت را بلاعوض کن. ببین شدنی‌ست یا نه. تست کن خودت را. 

   متاسفانه ما برای رفع نیازهای خودمان همسر و همدم اختیار می‌کنیم. 


«اجتماعی بودن»


   اینکه «انسان موجودی اجتماعی است» از جانب هویت فکری تایید و تاکید می‌شود، و علت آن اینست که هویت نیاز دارد به دیگران! تا وقتی دیگری نباشد که مرا تایید و حتی عدم تایید کند، هویت پا در هواست.

   برای همین است که خلوت گزیدن اهمیت دارد. یعنی جدایی از فضای بده بستان شخصیت، حکم گرفتن غذا و فضا از هویت را دارد.


جذام

«شخصیت سالمتر» یعنی چی؟!

مثل اینست که بگوییم جذام بهتر!

هایدگر


   شریک زندگی تو لزوماً شریک فلسفی تو‌ نیست، اخوی! بعضی پیش بنده می‌آیند و گله می‌کنند که «چرا همسر من در مباحث فلسفی و عقلانی همپایی با من نمی‌کنه؟». انتظار دارند همسر یا پارتنرشان جای ویتگنشتاین و هگل و ژان پل سارتر را برایشان پر کند!

  زندگی مشترک خیلی ساده است. خود ما هستیم که پیچیده‌اش می‌کنیم. با همسرت زندگی کن، نه تفلسف! رابطه احساسی برقرار کن، نه فکری. لمسش کن، نه تصورش. فکر را تعطیل کن، قلب را اکتیویت کن.

و من الله توفیق!

دوره جدید خودشناسی

ثبت نام دوره جدید آغاز شده است...

بمان!


ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن، که دوا می‌فرستمت
 



قیامت


   همانطور که شب قدر امری درونی است، همانگونه که تحول امری درونی است، همانگونه که وحی و الهام امری درونی است، قیامت نیز امری درونی است.

   دنیای درون اصل است. دنیای بیرون تابع دنیای درون است. و اگر عمیق ببینیم، این دو از هم جدا نیستند. و بلکه یکی‌اند!

   قیامت حقیقت دارد. دروغ و افسانه نیست.

پس محمد صد قیامت بود نقد
زانک حل شد در فنای حل و عقد

زادهٔ ثانیست احمد در جهان
صد قیامت بود او اندر عیان

زو قیامت را همی‌پرسیده‌اند
ای قیامت تا قیامت راه چند

با زبان حال می‌گفتی بسی
که ز محشر حشر را پرسید کسی

بهر این گفت آن رسول خوش‌پیام
رمز موتوا قبل موت یا کرام

هم‌چنانک مرده‌ام من قبل موت
زان طرف آورده‌ام این صیت و صوت

پس قیامت شو قیامت را ببین
دیدن هر چیز را شرطست این



هذا من فضل ربی!



   دوستی جُکی نقل کرد باین مضمون که: اگر بجای اسحاق نیوتنِ کنجکاو فردی دیگر سیب بر سرش می‌خورد، احتمالاً بجای اینکه از خودش سوال کند که «چرا این سیب به سمت پایین آمد و چرا مثلاً بالا نرفت؟» و در پی این سوال ساده، قوانین مربوط به جاذبه‌ٔ زمین را کشف کند، با خودش می‌گفت: «هذا من فضل ربی»! و بعدش هم گازی به سیب می‌زد و نوش جان می‌فرمود.

   در مورد مشاهدهٔ وضعیت‌های درونی‌مان و شناخت آنها نیز ما همینطوریم. حداقل چهار دسته می‌توان مشخص کرد:

    دسته اول کسانی هستند که اصلاً متوجه رفتار خودشان نیستند. و نگاه نمی‌کنند چه رفتاری دارند در روابط‌شان.

   دستهٔ دوم کسانی‌اند که وقتی مشکلی ذهنی، درونی، روانی را در رفتار خودشان مشاهده می‌کنند، متوجه‌اش هستند اما از کنارش می‌گذرند و قابل اهمیتش نمی‌دانند.

   دسته سوم کسانی هستند که رفتارشان را در روابط‌شان می‌بینند، و متوجه عیوب خود هستند، ولی رویکردشان برای اصلاح آن رفتار، سرزنش خودشان است و فکر می‌کنند اگر خودشان را کتک(روانی) بزنند، یعنی ملامت کنند، دیگر آن رفتار ازشان سرنخواهد زد.(اکثر ماها که خودشناسی هستیم، از این دسته‌ایم.)

   دستهٔ چهارم نیوتن‌ها هستند. وقتی رفتاری از خودشان را مشاهده می‌کنند(در روابط‌شان)، بجای ملامت، به جای توبیخ خود، بجای کتک زدن خود، آن را باز می‌کنند، مشاهده‌اش می‌کنند و به کُنه و ریشه و خاستگاه آن می‌نگرند. آن را می‌شناسند. پشت آن را می‌شناسند. بدون اینکه بخواهند جور دیگری باشند. فقط آن رفتارشان را بدقت می‌شناسند.

   انسان این توانایی را دارد که از هر کدام از این دسته بخواهد، باشد. اختیار با خودش است.



مراقبت و زیبایی


   اگر فکر کنم زیبایی یک قطعه موسیقی، یک منظره، یک زن، یک رودخانه، یک غزال، آسمان، کوه، پرنده‌ای کوچک چه صفای باطن داشته باشم و چه نداشته باشم فرقی نمی‌کند و امری مربوط به آن قطعه موسیقی، به آن منظره و... است، و ربطی به اینکه درون من چگونه باشد ندارد، کاملاً در اشتباهم.

   فرق است بین دریافت زیبایی زندگی در کسی که از خودش مراقبت می‌کند با کسی که از خودش مراقبت نمی‌کند. درک زیبایی در این دو نفر متفاوت است، ولو آبجکت بیرونی همان باشد.


واقعیت و حقیقت


     واقعیت، وجه مادی و فیزیکی جهان است. حقیقت، وجه معنوی و باطنی جهان.

   واقعیت این است که همهٔ ما انسان‌ها در یک دنیا و بر روی کرهٔ زمین داریم زندگی می‌کنیم، و حقیقت این است که ما انسان‌ها در دنیاهای متفاوتی داریم زندگی می‌کنیم(یعنی بلحاظ باطنی، معنوی، درونی، روحی و روانی از کیفیات بسیار بسیار متنوعی برخورداریم.)




طوفان


   خواب‌های با مضمون طوفان، سیل، حمله و لشگرکشی، حوادثِ شاملِ خطر مرگ و مضامینی مشابه، معمولاً در اواخر دوران خلوت و پکیج سلوکی شایع و رایج هستند. این خواب‌ها نشان‌دهندهٔ تغییر و شیفت روحی‌اند.

   اگر فرد در این تغییر جدیت بخواهد داشته باشد، بسیار بجاست که بلافاصله پس از این تجربه، سبک زندگی خود و حتی امور بیرونی زندگی‌اش را نیز دچار تغییرات اساسی کند. مانند تغییر دوست‌ها، کتابها و محتویات فرهنگی، عادت‌ها، ساعت‌های و عادات خوابیدن و بیدار شدن، تغذیه و موارد بیرونی مشابه. باین وسیله فرد دچار تحولی اساسی می شود. این بهترین فرصت است. از دستش ندهیم.

گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را

نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت

نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش
تا ازین هم وانمانی خواجه‌تاش



جواهر القرآن


   در صفحهٔ جدید التاسیسی در تلگرام، ترجمهٔ جدیدی از قرآن کریم که عنوان «ترجمهٔ پیام‌رسان و خواندنی» را دارد و کاری نو و بدیع در این زمینه است، هم برای نوجوانان و هم برای بزرگسالان، را بصورت گزیده خواهم خواهد، اگر خدا بخواهد.

@JewelsOfQuran

دربارهٔ ترجمهٔ مذکور، اینجا بخوانید:


رفتاردرمانی ابن سینا

یکی از روشهای بسیار بسیار دقیق درمانی، رفتاردرمانی است. نه به آن معنی مصطلحش. باین معنی که فرد درمانگر با اتخاذ رفتاری خاص، فرد را مورد تأثیر قرار می‌دهد. بدون اینکه فرد متوجه شود که این رفتار او، جزو شیوهٔ درمان است.

   ابن سینای نابغه در این کار بسیار حاذق بوده است.

   البته این روش، صرف وقت، دقت و انرژی زیادی می‌طلبد.