پاسخ


   بسیاری از دوستان ایمیل و پیام می‌دهند که چرا مثل سابق مطلب روی سایت گذاشته نمی‌شود و یا به سئوالات پاسخ داده نمی‌شود.

   حقیقت این است که درست می‌گویند این دوستان. بنده پس از آن ماجرای فرد کلاش، دیگر بصورت عمومی مطلب نمی‌گذارم و فعالیت‌های فرهنگی را به صورت نیمه خصوصی درآورده‌ام. عمدتاً در کلاسها چه حضوری و چه آنلاین، با دوستان در ارتباط و تعامل هستم. و گمان هم نمی‌کنم دیگر به وضعیت سابق برگردم.

   خوشبختانه مطالب کلاسهای سابق، تا آنجا که جنبهٔ عمومی داشته است، در حال تبدیل به کتاب هستند و منتشر خواهند شد.




همصحبتی‌ام


سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

الحذر!

از ناپاکی دوری کنید.

هین!


بسا کسا که به روز تو آرزومند است



احتراز

بیاموزمت کیمیای سعادت؟
ز همصحبت بد جدایی جدایی!

شیر خدا و رستم دستان


   اگر جدیتی در افراد دیده می‌شد، مطالبی عمیقتر ارائه می‌شد. متاسفانه کلیت مخاطبان از یک سطح بخصوص عمیقتر نمی‌شوند.



ازدواج


   تنها زمانی قصد ازدواج کنید که تکلیفتان را با خودتان روشن کرده باشید. بدانید از زندگی چه می‌خواهید. خیلی ساده و روشن.

   پس از این، تنها زمانی کسی را انتخاب کنید که مطمئن شوید او نیز تکلیفش با خودش روشن است و می‌داند از زندگی چه می‌خواهد.



رسیدگی سلبی


   بازی‌ئی روی گوشی‌های همراه بود مدتی پیش، بنام پو. بنده که بازی نکرده‌ام ولی از دوستان می‌شنیدم وصفش را. ظاهراً کاراکتری داشته که باید در طول روز به آن رسیدگی کرد، آب و غذایش داد، تر و خشکش کرد و غیره. تا رشد کند و شکوفا شود، درست مثل یک گلدان که رسیدگی مدام می‌خواهد.

   دل انسان، یا به تعبیر قدیم آن، قلب انسان هم درست مثل همین پو نیاز به رسیدگی دارد، رسیدگی دائم. اما نکتهٔ اصلی اینجاست که اساس این رسیدگی از نوع سلبی است! این نکته‌ای ریشه‌ای‌ست. و تعامل با آن(با دل) تنها بر اساس این اصل بنیانی می‌تواند تعاملی صحیح باشد.



عقل

   انسان هر چه بیشتر رشد می‌کند، بیشتر متوجه می‌شود چه چیزی در زندگی شایستهٔ اهمیت دادن است.

مدال


   در جمعی بودیم، یکی تعریف می‌کرد که وزنه‌برداری قدیمی بنام نامجو، پس از اینکه سالهای مدال‌آوری‌ و «افتخار‌آفرینی‌»اش می‌گذرد و ویلچرنشین می‌شود، در گفتگویی می‌گفت: وقتی روی صحنه وزنه‌های سنگین را بالا می‌بردم، صدای قرچ قرچ مفصل‌ها و استخوانهایم را خودم می‌شنیدم، اما صدای سوت و هلهلهٔ تماشاچیان و تشویق‌هایی که بعد از آن می‌شنیدم چنان مرا کر و کور کرده بود که توجهی به سلامتی خودم نداشتم و الان که روی ویلچر هستم کجا هستند کسانی که آنطور برایم هیاهو راه می‌انداختند؟

ویدیوی فوق را حتماً دیده‌ای و از خبر آن هم حتماً مطلع شده‌ای. آیا من که مدال آورده‌ام نباید لحظه‌ای توقف کنم و ببینم این همه تحویل گرفتن، بوسیدن، آفرین و تشویق را این جماعت برای واقعیت انسانی من می‌کنند یا برای آن «مدال»؟ آیا این همه سر و صدا و هیاهو و سوت و کف واقعاً برای من است یا برای ارزش و اعتباری که با بالا بردن وزنه و (پوست خودم را کندنِ قبل از آن) انجام داده‌ام؟ آیا نباید از خودم بپرسم اگر این ارزش نبود، آیا این انسان‌هایی که محور و فیلتر نگاه‌شان بمن، ارزش و اعتباری‌ست که در مدال است، اصلاً بمن نگاه هم نمی‌کردند؟

تو را تحویل نمی‌گیرند، مدال را تحویل می‌گیرند. ارزش است که تحویل می‌گیرند. چه اگر آن را کسب نمی‌کردی، نگاهت هم نمی‌کردند. از این بوسیدن‌ها و گرم گرفتن‌ها خبری نبود!

تو همه کار جهان را همچنین
کن قیاس و چشم بگشا و ببین




مار گزیده

   زنان خوب زیادی با مردانی بد زندگی کرده‌اند و نهایتاً از آنها جدا شده‌اند. همچنین مردان خوب زیادی با زنانی بد زندگی کرده‌اند و نهایتاً آنها نیز جدا شده‌اند.

   این دو دسته، زنان خوب و مردان خوب، گاهی در زندگی به هم می‌رسند و نمی‌توانند با هم زندگی کنند! چرا که هر دو، زخمی از رابطهٔ گذشته‌شان دارند.
هر دو از هم می‌ترسند!

یا دائم


به غیر از بوسه کز تکرار رغبت را کند افزون
کدامین قند را دیگر مکرر می‌توان خوردن؟

اگر نماز برایم تکراری‌ست و ملالت‌بار، نماز «خواندن» بلد نیستم.

تملک، مقایسه

   تو قبل از انکه بخواهی دارایی هایی را برای خود متصور شوی به این نکته توجه داشته باش که چیزی وجود ندارد که بتواند صاحب و مالک آن دارایی باشد. یک توهم هست و یه چیزی ذهنی و انتزاعی به نام من.

 وقتی می گویی من نباید داشته هایم را با کسی مقایسه کنم، در همین ابتدا دچار یک اشتباه شده ای و آن اینکه برای خود هستی را متصور شده ای که دارای دارایی هایی هست. چنین هستی‌یی یک توهم و لاشی است.

ابراهیم ا.

غولانه


اینکه انسان‌ها دنبال «غول» هایی هستند که غولهای دیگر را شکست می دهند و «می جوند»، نشان از نابالغی شان دارد. درست مثل کودکانی که به سوپرهیرو ها عاشقند و دنبال قوی ترین ها هستند. یا کسانی که دنبال «بهترین» اندیشمند و فیلسوف و عارف هستند و پای صحبت غول ترین شان نشستن را وسیله ای برای احساس امنیت گرفته اند.

این به جنگ انداختن «غول»ها را در دنیای ذهن نابالغ و سطحی انسانها زیاد می بینیم. اذهانی که مثلا حضرت علی را با بودا، بودا را با مسیح، مسیح را با ارسطو، ارسطو را با سارتر، دکتر فلانی را با مهندس بهمانی جنگ می اندازند و نهایتا یکی را پیروز می دانند و به او می بالند و می چسبند و احساس آرامش و غرور از «او» می کنند! اینها نشان از ذهن سطحی فرد دارد. رشد نیافته و نابالغ. حالا سنش هرقدر می خواهد باشد. همان کودک است.

و اگر خوب دقت کنیم، ما در اعماق ذهنمان، از این نابالغی بی بهره نیستیم.
مواقعی که به پرسش های بی پاسخ و چالش برانگیز در اعماق ذهنمان می رسیم که جوابی برای آنها نداریم و احساس ناامنی می کنیم، همانجا به اتوریته ها چنگ می اندازیم و دست بدامن «غول»ها می شویم.

طبیعت‌گردی و خودشناسی(حضوری)



دوستانی که اهل مشهد، اصفهان و کرمانشاه هستند:

جمعی از دوستان برای طبیعت‌گردی و مباحث خودشناسی، شامل قرآن، حافظ‌خوانی و مولانا‌خوانی در این سه شهر و اطراف آن، دور هم گرد آمده‌اند و برنامه می‌گذارند.
جهت عضویت و اطلاع‌ از این برنامه‌ها، می‌توانید به Masnawi@gmail.com ایمیل دهید.
در متن ایمیل‌تان ضمن معرفی، حتماً نام شهر را نیز قید نمائید.
شرکت برای عموم آزاد است.



تاج کرمنا


ویدیو: https://www.youtube.com/watch?v=eTLmz9xkkUc

 
هیچ محتاج می گلگون نه‌ای
ترک کن گلگونه تو گلگونه‌ای

ای رخ چون زهره‌ات شمس الضحی
ای گدای رنگ تو گلگونه‌ها

باده کاندر خنب می‌جوشد نهان
ز اشتیاق روی تو جوشد چنان

تاج کرمناست بر فرق سرت
طوق اعطیناک آویز برت

تو خوش و خوبی و کان هر خوشی
تو چرا خود منت باده کشی

جوهرست انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پایه‌اند و او غرض

ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش
چون چنینی خویش را ارزان فروش

علم جویی از کتبها ای فسوس
ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس

می چه باشد یا سماع و یا جماع
تا بجویی زو نشاط و انتفاع

آفتاب از ذره‌ای شد وام خواه
زهره‌ای از خمره‌ای شد جام‌خواه

--

می گلگون: ارزش‌ها، اعتباریات، بیرونی‌ها
تاج کرمنا: ذات و فطرتت
کتبها: اطلاعات، دانش، محفوظات ذهنی
حلوا: بیرونی‌ها، ارزش و اعتباریات
آفتاب: تو
ذره: بیرونی‌ها
زهره: تو
خمره: بیرونی‌ها، مجموعه توهم‌های منبعث از «من»




دوره برای افراد غیر مبتدی


   دوستانی غیرمبتدی پیام دادند و ... 

   دوره‌ای برای آنها در نظر گرفته‌ایم، اگر نصاب برسد، این دوره را برگزار خواهیم کرد. لذا الان در حال ثبت نام برای دوره غیر مبتدی نیز هستیم. هر کس مایل است، با صبا تماس بگیرد.(پست قبلی)



دورهٔ جدید خودشناسی کاربردی


   اطلاعات در مورد این دوره در این صفحه است.



«آفرین!»


  بعضی از ابیات حافظ هستند که یک مبحث کامل مثنوی معنوی و یا دو سه داستان مثنوی را در خود جمع کرده‌اند، در یک بیت! مثلاً این بیت حافظ که:

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

   درک تجربی(و نه عقلی) این بیت، پس از گذراندن مدتها تأمل ممکن است. چندین داستان از مثنوی باید بخوانی و بخوبی روی آنها متوقف شوی تا همین یک بیت را درک کنی. و از این جهت، اینگونه ابیات، نصب العین خوبی هستند برای نوشته شدن با خطی خوش و چشم‌نواز، جهت یادآوری و مرور آنچه پشت آنهاست.

   ویدیویی که ذیلاً مشاهده خواهید کرد هم از این دست است. یک سینه سخن خودشناسی را در خود جا داده. این کودک، تک تک ما هستیم. بقول مثنوی، «نقد حال ماست آن». جامعه و محیط، ما را یونیفرم رقابت، «تو می‌توانی»، «تو باید این کارها را بکنی» می‌پوشاند و از ما کارهایی را طلب می‌کند تا در ازای انجام و برآوردن آنها صدای شِرِق شِرِق دست زدن و هورا کشیدن و «آفرین، بارک‌الله» و چشم‌های گرد دیگران را دریافت کنیم. ما هم روان‌مان را آموختهٔ برآوردن دستور جامعه و محیط می‌کنیم و خیلی شق و رق امرش را اطاعت می‌کنیم و روح و روان بیچاره‌مان را در اختیارش می‌گذاریم.

   به هر بدبختی و کوفت و زهرمار کردن زندگی به خودمان هم که شده، درخواست جامعه را برآورده می‌کنیم و بدون توجه به اینکه چه بلایی سر روح و روان خودمان می‌آوریم، صدای ترقهٔ جلوه کردنمان را در می‌کنیم. تخته‌ای می‌شکنیم و مدرک و مدارکی می‌گیریم و اسمی در می‌کنیم و توی چشمها می‌رویم و یا پول و پله‌ای بهم می‌زنیم. (یا اصلاً هیچکدام را کسب نمی‌کنیم و از این کسب نکردن هم از خودمان چیزی می‌سازیم! مثلاً درویش‌مسلکی و تجلیل فقر.)

   بعد از اطاعت دستورها و بایدهای جامعه و نظام تربیتی، و دریافت جایزهٔ سوت و تشویق، چنان مست این هوراها هستیم، که بروی خودمان هم نمی‌آوریم که در گوشه و خلوت تنهایی‌مان، چه دردی می‌کشیم! فقط برای آنکه بشنویم: «آفرین!»!

   بیچاره کودک. بیچاره ما!

@PanevisDotCom




لم مردن بر آرزوها و داشته‌ها

یک قلم و کاغذ بردارید، در خودتان عمیق شوید و مواردی را که می‌ترسید از دست‌شان بدهید را لیست کنید. هر چه و هر کس باشد. اعم از آرزوها و یا داشته‌ها.

سپس در یک فرصت خلوت و تنهایی‌، در ذهن‌تان برای همیشه با آنها، تک به تک، خداحافظی کنید. واقعاً خداحافظی کنید.

توضیحات دقیقتر دربارهٔ مکانیسم این تمرین و نیز لم‌های دیگر مرتبط، در دوره‌ها داده شده و می‌شود.

معرفی سایت «فیه ما فیه»


   سایت خوبی را دوست عزیز، آقای سیدمهدی، درست کرده‌اند برای کتاب «فیه ما فیه» مولانا جلال الدین و محتوای نسبتاً خوبی را نیز در آن جمع کرده‌اند. انشالله بخش جستجوی این سایت را نیز راه بیاندازند تا بیشتر و راحتتر بتوان از آن استفاده کرد.

   آدرس این سایت:  fihemafih.com





سرزنش

جکی را بسیار برای دوستان در جلسات و دور همی‌ها تعریف کرده‌ام که لابد شما هم بخاطر دارید. ماجرای آن داروخانه و میخ...

جک بامزه زیر هم مربوط بهمین موضع است، ملامت.

بنقل از راوی:

ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب...

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی»!!

سبک زندگی


   من باید یاد بگیرم که خودم معلم خودم باشم. 



شاهرگ


   نمایش و تظاهر بیشترین معرضی هست که هویت در آن فعالیت دارد.


   پاشنه آشیل هویت درک واقعی نبودن، خیالی و فکری بودن آن است. اما این درک توهمی بودن به صرف فهم عقلی نیست. صرف فهم تئوریک مطلوب نیست. اصل بر درک تجربی است.

   بهمین خاطر است که پس از آگاهی، یعنی بر پایهٔ معرفت بر مکانیسم فعالیت هویت، لم‌ها و تمریناتی که در دوره‌های خودشناسی مطرح کرده و می‌کنیم نقش موثری دارند در تحقق درک تجربی، حضوری.

   البته در صورتی که جدیت و مصر بودن همراه باشد و فرد، پای انجام تمرینها سرسختانه بایستد و متعهد باشد.


در کف شیر نر خونخواره‌ای


   جاذبهٔ زمین در حالی که ممکن است برای کسی یا کسانی در نقطه‌ای از کرهٔ زمین باعث برکت، افزایش محصول و کشاورزی و دامداری و رشد علم و برکات ناشی از علم شود، در همان زمان ممکن است برای عده‌ای دیگر در نقطه‌ای دیگر از زمین، باعث ویرانی، زلزله، نابودی خانه‌مان و ناکامی شود! 



پیشداوری و خشم


   اگر می‌بینیم نسبت به یک سخنران یا «صاحب‌نظر» یا اصولا هر کس، احساس بدی داریم و وقتی حرف می زند، ناراحت می شویم، سوای اینکه حرفهایش منطقی یا غیرمنطقی باشد، به این موضوع تامل کنیم که بسیار محتمل است ما از قبل، یعنی از سخنان قبلی او، از او ناراحت باشیم.

   همیشه و همیشه و همیشه این احتمال را بدهیم که ممکن است نکات واقعا مفیدی در لابلای حرفهای او پیدا شود. چون اکثر مواقع اینطور هم هست.

  یکی می‌گفت: بدبختی اینجاست که گاهی اوقات احمق‌ها هم حرفهای حکیمانه می‌زنند!

   واقعا اینطور است.




ساق آهو

   جبران خلیل جبران را نمی‌دانم خوانده‌ای یا خیر. یکی دو کتاب شعرگونه دارد و البته حکمت‌آمیز. مانند «پیامبر و دیوانه»اش.

این جملهٔ زیبا و عمیق از اوست:

«اگر کسی را دوست دارید، بگذارید برود. اگر برگشت، همیشه متعلق به تو بوده است. اما اگر برنگشت، هرگز متعلق به تو نبوده است.».

چند ویژگی هستی توهمی


   ویژگی‌های زیر، از جمله ویژگی‌های ذهن اسیر پندار هستی‌ست:

۱. میل به سرگشتگی دائم در زندگی.
نمی‌خواهد هیچوقت تکلیفش را روشن کند! عمداً!
دوست دارد زندگی را در ابهام، ناروشنی و تیرگی سر کند.
لذا هیچوقت روشن و زلال نیست. و زندگی‌اش سمت و سو ندارد.

۲. تمایلی به رسیدگی به واقعیت زندگی‌اش ندارد: از جمله رسیدگی به وضعیت سلامتی جسمی‌اش.
بطور کل ناواقع‌گراست.

۳. با خودش صداقت ندارد.
حتی خودش نیز خودش را گول می‌زند و بخودش دروغ می‌گوید.

۴. خودش را قربانی ظلم و خطاهای دیگری، دیگران و زندگی می‌بیند.

۵.  افکارش را بجای واقعیت می‌گذارد و آنها را واقعیت فرض می‌کند.
فکر کردن را عمل کردن فرض می‌کند!

۶. به کاری واقعی و ملموس عشق و علاقه و پابندی ندارد.