بودور که وار


تغییر کن قضا را
گر تو نمی‌پسندی



عید


با مه تو عیدوارم روز و شب



مندیر


   چینو که مندیرتم دونم ایایی!

(اینطور که من منتظرت هستم، می‌دونم حتماً میای!)



حاضر غایب


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگرست

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده‌دلان کوی دلبر است

کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی‌کنان
بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است

شب‌های بی توام شب گورست در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است



ای جان


 جز یاد تو بر خاطر من نگذرد، ای جان



شفقت


   اگر من کسی را دوست داشته باشم، آیا او را می‌زنم!؟ مگر خودم را بعنوان یک موجود، مثل آن گربه، مثل آن گنجشک، دوست ندارم؟ پس چرا دائماً خودم را ملامت می‌کنم!؟ 

   چون حیات «خود» بر پایهٔ تصور داشتن از خودش است. باید خودش را چیزی بداند. و ملامت کردن وسیله‌ای است که خودش را چیزی بداند، هستی برای خودش قائل باشد. و به اینصورت حیات (تصوری)‌اش تداوم(تصوری) داشته باشد.



بعداً


سعدیا،

هیچی

باشه بعداً



تماشا


ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻇﺎﻫﺮ ﺍﮔﺮ ﺭﺧﺼﺖ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﻴﺴﺖ
ﻧﺒﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﺴﯽ ﺷﺎﻫﺮﺍﻩ ﺩﻟﻬﺎ ﺭﺍ



پاییز


   همانطور که دل انسان بهاری دارد، پاییز هم دارد. گاهی میل و شوق به مدیتیشن دارد و بسوی مراقبه کردن پر می‌کشد. و گاهی میل ندارد.

   اگر مشاهده‌کنندهٔ احوالم، احوال درونم، باشم، متوجه این شوقها و نیز بی‌میلی‌ها می‌شوم.

   هروقت بی‌میل است، نیازی به اجبار کردنش نیست. زورش نکنیم. رها کنیم و بگذاریم برای یک وقت دیگر، یک روز دیگر. سخت نگیریم.

   در اینگونه مواقع، ورزش و تمرینات جسمی مفید است.



بدمستی


می‌نماید که سر عربده دارد چشمت
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری



کار


تا بدانی هر که را یزدان بخواند
از همه کار جهان بی کار ماند

هر که را باشد ز یزدان کار و بار
یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار

کار آن دارد که حق را شد مرید
بهر کار او ز هر کاری برید


حکومت


أَهْلُ الدُّنْيَا كَرَكْبٍ يُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِيَامٌ.

اهل دنيا سوارانى در خواب مانده‌اند كه آنان را مى‌رانند.

✥ نهج البلاغه⁑حکمت 64 ✥

ما محکوم اندیشه‌ایم! افکارمان ما را می‌رانند. بازیچهٔ فکرهایمان هستیم. احساسات «خوب» و «بد»مان ناشی از فکرهایی است که همینطور به ذهنمان می‌آیند. بازیچهٔ اتوریته‌ها و ارزش‌ها و اعتباریاتیم. (این اتوریته‌ها، ارزش‌ها و اعتباریات همه افکار خودمان هستند. فکرند!)

حاکم اندیشه باشیم. محکوم، نی!
چونکه بنا حاکم آمد بر بنی
(بنی یعنی ساختمان)


درون


گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟



جنس


   از عارفی پرسیدند اگر شخصی مست باشد و مست بمیرد و مست در محشر حاضر شود، حكمش چیست؟

   عارف گفت: به خدا كه برای آن مشروب قیمت معین نتوان کرد!



کان قند


پیش آمده سوال کنی گاهی از خودت
اصلاً چه مرگتست، چه می خواهی از خودت؟

مهمان سفرهٔ دل خود باش و صید کن
دریا خودت، کناره خودت، ماهی از خودت



مقصر


   شایع‌ترین حسی که ما انسانهای اسیر شخصیت در رابطه‌مان به همدیگر می‌دهیم، حس سرزنش است.

   در یک رابطه، من چنان وضعیتی را پیش می‌آورم که تو خودت را مقصر بدانی و حس سرزنش کردن بخودت دست بدهد.

   و این ترفند را بشکل محیرالعقول، فوق‌العاده منطقی و البته غیرمستقیم بکار می‌برم و برایت توضیح می‌دهم و توجیه می‌کنم تا بخوبی پیش خودت متقاعد شوی که لایق ملامت کردن خودت هستی!



زن


وقتی خدا بهشت معطر درست کرد 
از برگ گل برای تـو پیکر درست کرد

می‌شدکه مهربان و پر از عشق و با وفا
اما تو را بـه شیوهٔ دیگر درست کرد

یعنـــی برای عشوهٔ خونریزت ای عزیز
ابرو نساخت، تیغهٔ خنجر درست کرد

او قصد خیر داشت که زیبایت آفرید
اما قشنگ بودن تو شر درست کرد

بالا بلند من تــو کجایــی و من کجا؟
ما را مگر نه اینکه برابر درست کرد؟

با چند استـخوان قفس سینهٔ مرا
زندان بی دریچه و بی در درست کرد

تا خویش را همیشه بکوبد به سینه‌ام
قلب مـرا شبیـــه کبــــوتر درست کــرد

این شعر هم که مملو از اشک و آه شد
باید دوباره خــــط زد و از سر درست کرد



تمرین


   مردن و باختن را می‌شود تمرین کرد. از همین لذت‌های کوچیک کوچیک گذشتن. مثلاً لقمهٔ آخر غذا، یک قطعه کیک یا شکلات،  یک غذای خوشمزه، باختن در یک بازی رقابتی و ...  یا بهتر از اینها، گذشتن از لذت فکر کردن و ور رفتن به موضوعی خاص که دوست دارم به آن دائماً فکر کنم.

   و خیلی چیزهای دیگر که هر کس با دقت بر درونش می‌تواند تشخیص دهد که از چه چیزی لذت می‌برد.

   مردن بر همین چیزهای کوچک رفته رفته شیوهٔ چگونه مردن بر کلیت «خود» را ملکه می‌کند و آدم دستش می‌آید چطور ببازد و «بمیرد».



اونت


سعدیا!
     لشکر خوبان
           به شکار دل ما

گو میایید،
      که ما
           صید فلانی گشتیم



انسان


نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمی‌ست



هسته


   همهٔ مسائل زیر سر ذهن است.



اجبار؟


   با توجه به اینکه افکار ما ملغمه‌ای از عقاید و افکار القاء شده به ماست و خیلی‌هایش غلط است، لزومی ندارد خودمان را مجبور کنیم که به افکارمان باور داشته باشیم.



علی چپ


گفتم: «آه از دل دیوانهٔ حافظ، بی تو»

زیر لب،
خنده‌زنان،
گفت که: «دیوانهٔ کیست؟!»



بسلامت دارش


هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم



«دوستم بدار»


   ای ز نسل پادشاه کامیار
   با خود آ وز پاره‌دوزی ننگ دار



اصفهان، نرسیده به نقش جهان

بی عوض


گر نبود خنگ مطلا لگام
زد بتوان بر قدم خویش گام

ور نبود مشربه از زر ناب
با دو کف دست توان خورد آب

ور نبود بر سر خوان آن و این
هم بتوان ساخت به نان جوین

ور نبود دلبر همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویش

ور نبود جامۀ اطلس تو را
دلق کهن ساتر تن بس تو را

شانۀ عاج ار نبود بهر ریش
شانه توان کرد به انگشت خویش

جمله که بینی همه دارد عوض
در عوضش گشته میسر غرض

آنچه ندارد عوض ای هوشیار
عمر عزیز است غنیمت شمار



رابطه


   در رابطه شدن برای اینست که زندگی دلپذیر خودم را با او هم قسمت کنم. درست مثل میوهٔ خوشمزه‌ای که خودم دارم می‌خورم و دوست دارم از روی شوق به دیگری هم بدهم تا لذت ببرد و برایش خوشایند باشد. و از دیدن اینکه خوشش آمده پر از شور و شعف شوم.

   در حالیکه واقعیت روابط امروزه برای کوفت کردن زندگی به اوست! بس که احوال درونی خودم کوفتی و زهرماری‌ست.

   به احوال درونی خودمان بینا و آگاه باشیم.